معجزات و کرامات

کرامت امام هادی نزد متوکل

[۴۴۸] -۹۴- قال الراوندی: روی ابوسعید سهل بن زیاد، [قال]: حدثنا ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائیل الکاتب، و نحن فی داره بسامره [۴۴۹] فجری ذکر ابی الحسن، فقال: یا اباسعید! انی احدثک بشی ء حدثنی به ابی، قال: کنا مع المعتز و کان ابی کاتبه. قال: فدخلنا الدار و اذا المتوکل علی سریره قاعد، فسلم المعتز و وقف و وقفت خلفه، و کان عهدی به اذا دخل علیه رحب به و یامره بالقعود، فاطال القیام و جعل یرفع قدما و یضع اخری، و هو لا یاذن له بالقعود. و نظرت الی وجهه یتغیر ساعه، بعد ساعه و یقبل علی الفتح بن خاقان و یقول: هذا الذی تقول فیه ما تقول؟ و یردد القول، و الفتح مقبل علیه یسکنه و یقول: مکذوب علیه یا امیرالمومنین! و هو یتلظی و یشطط و یقول: والله! لاقتلن هذا المرائی الزندیق، و هو الذی یدعی الکذب، و یطعن فی دولتی. ثم قال: جئنی باربعه من الخزر جلاف لا یفهمون، فجی ء بهم و دفع الیهم اربعه اسیاف، و امرهم ان یرطنوا [۴۵۰] بالسنتهم اذا دخل ابوالحسن، و [ان] یقبلوا علیه باسیافهم (فیخبطوه و یعلقوه)، و هو یقول: والله! لاحرقنه بعد القتل، و انا منتصب قائم خلف المعتز من وراء الستر. فما علمت الا بابی الحسن علیه السلام قد دخل وقد بادر الناس قدامه، و قالوا: [قد] جاء و التفت و رای فاذا انا به، وشفتاه تتحر کان، و هو غیر مکترث و لا جازع، فلما بصر به المتوکل رمی بنفسه عن السریر الیه، و هو یسبقه فانکب علیه یقبل بین عینیه و یدیه، و سیفه بیده، و هو یقول: یا سیدی، یا ابن رسول الله! یا خیر خلق الله! یا ابن عمی! یا مولای یا اباالحسن! و ابوالحسن علیه السلام یقول: اعیذک یا امیر المومنین! بالله، اعفنی من هذا. فقال: ما جاء بک یا سیدی! فی هذا الوقت؟ قال: جاءنی رسولک، فقال المتوکل: [یدعوک، فقال:] کذب ابن الفاعله، ارجع یا سیدی! من حیث جئت. یا فتح، یا عبیدالله، یا معتز! شیعوا سیدکم و سیدی. فلما بصر به الخزر خروا سجدا مذعنین، فلما خرج دعاهم المتوکل (ثم امر الترجمان ان یخبره) بما یقولون، ثم قال لهم: لم لم تفعلوا ما امرتم؟ قالوا: شده هیبته، و راینا حوله اکثر من مائه سیف لم نقدر ان نتاملهم، فمنعنا ذلک عما امرت به، و امتلات قلوبنا من ذلک [رعبا]. فقال المتوکل: یا فتح! هذا صاحبک وضحک فی وجه الفتح، وضحک الفتح فی وجهه و قال: الحمدلله الذی بیض وجهه، و انار حجته [۴۵۱] . [۴۵۲] -۹۵- الطوسی: ابومحمد الفحام، قال: حدثنی ابوالطیب احمد بن محمد بن بوطیر، قال: حدثنی خیر الکاتب، قال: حدثنی شیلمه الکاتب، و کان قد عمل اخبار سر من رای، قال: کان المتوکل رکب الی الجامع، و معه عدد ممن یصلح للخطابه، و کان فیهم رجل من ولد العباس بن محمد یلقب بهریسه، و کان المتوکل یحقره، فتقدم الیه ان یخطب یوما، فخطب و احسن، فتقدم المتوکل یصلی، فسابقه من قبل ان ینزل من المنبر، فجاء فجذب منطقته من ورائه، و قال: یا امیرالمومنین! من خطب یصلی. فقال المتوکل: اردنا ان نخجله فاخجلنا. و کان احد الاشرار، فقال یوما للمتوکل: ما یعمل احد بک اکثر مما تعمله بنفسک فی علی بن محمد، فلا یبقی فی الدار الا من یخدمه، و لا یتبعونه بشیل ستر، و لا فتح باب، و لا شی ء، و هذا اذا علمه الناس قالوا: لو لم یعلم استحقاقه للامر ما فعل به هذا، دعه اذا دخل یشیل الستر لنفسه، و یمشی کما یمشی غیره، فتمسه بعض الجفوه؛ فتقدم الا یخدم و لا یشال بین یدیه ستر، و کان المتوکل ما رئی احد ممن یهتم بالخبر مثله. قال: فکتب صاحب الخبر الیه: ان علی بن محمد داخل الدار، فلم یخدم و لم یشل احد بین یدیه سترا، فهب هواء رفع الستر له فدخل، فقال: اعرفوا خبر خروجه؛ فذکر صاحب الخبر ان هواء خالف ذلک الهواء، شال الستر له حتی خرج، فقال: لیس نرید هواء یشیل الستر، شیلوا الستر بین یدیه. دخل علیه السلام یوما علی المتوکل فقال: یا اباالحسن! من اشعر الناس، و کان قد سال قبله ابن الجهم، فذکر شعراء الجاهلیه و شعراء الاسلام، فلما سال الامام علیه السلام قال: فلان بن فلان العلوی. قال ابن الفحام: و احسبه الحمانی. قال: حیث یقول: لقد فاخرتنا من قریش عصابه بمط خدود و امتداد اصابع فلما تنازعنا القضاء قضی لنا علیهم بما نهوی نداء لصوامع قال: و ما نداء الصوامع، یا اباالحسن؟! قال: اشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا رسول الله، جدی ام جدک؟ فضحک المتوکل، ثم قال: هو جدک، لا ندفعک عنه [۴۵۳] .
[۴۵۴] -۹۴- راوندی از ابوسعید سهل بن زیاد نقل می کند که گفت: ابوالعباس فضل بن احمد کاتب، در خانه ی خود در سامرا با ما سخن می گفت، در ضمن، از امام هادی علیه السلام سخن به میان آمد، فضل گفت: اباسعید! من داستانی را برای تو نقل می کنم که پدرم برای من نقل کرد، پدرم که نویسنده ی معتز [۴۵۵] بود گفت: با معتز به قصر رفتیم، دیدیم که متوکل [۴۵۶] بر تخت نشسته است، معتز سلام کرد و ایستاد، و من پشت سر او ایستادم، تا یاد دارم چون معتز نزد متوکل می رفت، متوکل به او خوشامد می گفت: و دستور می داد تا بنشیند، اما این بار، مدت زیادی ایستاد، و پا به پا شد، و متوکل اجازه ی نشستن نداد. من به چهره ی متوکل نگریستم دیدم دمبدم متغیر [و برافروخته] می شود، و رو به فتح بن خاقان کرده، و پی درپی می گوید: این است آن که از او تعریف می کردی، و فتح او را آرام می کرد و می گفت: ای امیر! به او دروغ بسته اند، و او با برافروختگی و خشم بیش از حد می گفت: سوگند به خدا من این ریاکار زندیق را که ادعای دروغ می کند، و به حکومت من بد می گوید می کشم. سپس گفت: چهار تن از این ماموران چشم ریز خشن و زبان نفهم را بیاور، آنان را آوردند، چهار شمشیر، به دست ایشان داد، و فرمان داد که چون ابوالحسن [امام هادی علیه السلام]، وارد شد، با زبان عجمی خود سخن گویند، و با شمشیران خود، سخت به او حمله ور شوند، و می گفت: سوگند به خدا پس از کشتن، او را آتش می زنم. و من نزد پرده [ی ورودی] پشت سر معتز ایستاده بودم، ناگهان متوجه شدم امام هادی علیه السلام داخل شد، و مردم، جلو او شتابان می آیند و می گویند: آمد، و من پشت سرم را نگاه کردم و دیدم لب های امام علیه السلام [در ذکر خدا] حرکت می کند، و هیچ اهمیتی [به این زرق و برق کاخ] نمی دهد، و با آرامش [و وقار] می آید. متوکل تا او را دید خود را از تخت پایین انداخت، و به استقبالش شتافت، و شمشیر به دست ملازم او شد، و دست و پیشانی حضرت علیه السلام را می بوسید و می گفت: ای آقای من! ای فرزند رسول خدا! ای بهترین خلق خدا! ای پسر عموی من! ای مولای من! ای اباالحسن! و امام هادی علیه السلام می فرمود: خدا تو را [از شر خودت] نگهدارد ای امیر! معافم دار. متوکل گفت: سرورم! چرا در این وقت نزد ما آمدی؟ امام علیه السلام فرمود: فرستاده ی تو مرا خواست. متوکل گفت: آن زنازاده دروغ گفته است، سرورم! از هر جا که آمدی برگرد، ای فتح! ای عبیدالله! ای معتز! آقای خود و آقای مرا بدرقه کنید. و ماموران نیز چون حضرت علیه السلام را دیدند با خشوع به خاک افتادند، و چون امام علیه السلام رفت، متوکل آنان را خواست، و به مترجم گفت تا هر چه می گویند ترجمه کند، و از ایشان پرسید: چرا به دستور من عمل نکردید؟ گفتند: بخاطر هیبت فراوانش، و گرداگردش بیش از صد شمشیر [به دست] دیدیم که نتوانستیم فکری برای ایشان کنیم، از اینرو از فرمان تو بازماندیم، و بسیار وحشت کردیم. و متوکل در حالی که خندان به فتح می نگریست گفت: ای فتح! این است دوست [ویار] تو، و فتح نیز خندان به او گفت: سپاس خدا را که روسفیدش کرد، و حجتش را آشکار ساخت. [۴۵۷] -۹۵- طوسی رحمه الله با سند خود از شیلمه ی [۴۵۸] کاتب که اخبار سامرا را گزارش می کرد نقل می کند که گفت: متوکل با گروهی از سخنوران، سواره به مسجد جامع می رفت، در میان سخنوران، هریسه یکی از فرزندان عباس بن محمد بود که متوکل وی را [مسخره و] تحقیر می کرد، از او خواست تا روزی خطبه بخواند، [در جمعه ای] او خطبه ی خوبی ایراد کرد، و پیش از آن که از منبر فرود آید متوکل برای اقامه ی نماز پیش افتاد، و هریسه آمد و از پشت کمربند او را کشید و گفت: ای امیر! نماز را کسی می خواند که خطبه را خوانده است. متوکل گفت: ما خواستیم او را شرمنده کنیم، او ما را شرمنده کرد. هریسه آدم شروری بود، روزی به متوکل گفت: درباره ی علی بن محمد (ع) هیچ کس با تو بیش از آنچه خود با خود می کنی عمل نمی کند، کسی در قصر نیست مگر آنکه به او خدمت می کند، و در کنار زدن پرده، باز کردن در، و چیزهای دیگر [از روی علاقه و خودجوش عمل می کنند و] منتظر دستور او نمی مانند، مردم وقتی این ها را بفهمند می گویند: اگر متوکل نمی دانست که علی بن محمد استحقاق خلافت دارد، این همه احترام به او نمی کرد، او را بگذار تا چون داخل شد، خود برای خود پرده را کنار زند، و همچون دیگران رفتار کند تا مقداری بدرفتاری [و سختی] ببیند. متوکل دستور داد تا دیگر به امام علیه السلام خدمت نکنند، و برایش پرده برنگیرند. و کسی مثل متوکل اخبار را دنبال نمی کرد [، از اینرو کسی را موظف کرد تا خبرها را به او برساند]. خبرنگار [جاسوس] به او نوشت: علی بن محمد داخل قصر شد، و دیگر کسی به او خدمت نکرد، و برایش پرده کنار نزد، اما نسیمی برخاست و پرده را کنار زد و او داخل شد. متوکل گفت: ببینید خروج او چگونه است؟ خبرنگار خبر داد نسیم دیگری که مخالف پیشین می وزید برخاست، و پرده را برگرفت، و او خارج شد. متوکل گفت: دیگر نمی خواهیم نسیم برایش پرده برگیرد، خود پرده را برگیرید. روزی امام علیه السلام نزد متوکل رفت، متوکل گفت: اباالحسن! بهترین شاعران کیست؟ این در حالی بود که قبلا از ابن جهم پرسیده بود، و او از شاعران جاهلیت و اسلام نام برده بود، و چون از امام علیه السلام پرسید، امام علیه السلام فرمود: فلان بن فلان علوی، – ابن فحام گوید: به گمانم حمانی را نام برد – فرمود: زیرا او می گوید: همانا جماعتی از قریش با [کبر و غرور، و] بالا کشیدن گونه ها و دراز کردن [و گشودن] دست ها به ما فخر می فروختند، و چون به ستیز پرداختیم داوری روزگار، به سود ما و به زیان ایشان که می خواستیم، با بانگ معبدها داوری کرد. متوکل گفت: بانگ معبدها چیست ای اباالحسن؟! امام علیه السلام فرمود: اشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا رسول الله، [محمد صلی الله علیه و آله] جد من است یا جد تو؟ متوکل خندید و گفت: او جد تو است، رد نمی کنیم.
برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام هادی (ع) نوشته آقای محمود شریفی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *