معجزات و کرامات

کرامات امام هادی نجات یکی از شیعیان

[۴۵۹] -۹۶- روی ابن حمزه: عن الحسن بن محمد بن علی، قال: جاء رجل الی علی بن محمد بن علی بن موسی علیهم السلام و هو یبکی و ترتعد فرائصه، فقال: یا ابن رسول الله! ان فلانا – یعنی الوالی – اخذ ابنی و اتهمه بموالاتک، فسلمه الی حاجب من حجابه، و امره ان یذهب به الی موضع کذا، فیرمیه من اعلی جبل هناک، ثم یدفنه فی اصل الجبل. فقال علیه السلام: فما تشاء؟ فقال: ما یشاء الوالد الشفیق لولده. قال: اذهب فان ابنک یاتیک غدا اذا امسیت، و یخبرک بالعجب من امره. فانصرف الرجل فرحا. فلما کان عند ساعه من آخر النهار غدا اذا هو بابنه قد طلع علیه فی احسن صوره، فسره و قال: ما خبرک یا بنی؟ فقال: یا ابت! ان فلانا – یعنی الحاجب – صار بی الی اصل ذلک الجبل، فامسی عنده الی هذا الوقت، یرید ان یبیت هناک، ثم یصعدنی من غد الی اعلی الجبل، و یدهدهنی لبئر حفر لی قبرا فی هذه الساعه، فجعلت ابکی، و قوم موکلون بی یحفظوننی، فاتانی جماعه عشره، لم ار احسن منهم وجوها، و انظف منهم ثیابا، و اطیب منهم روائح، و الموکلون بی لا یرونهم، فقالوا لی: ما هذا البکاء و الجزع و التطاول و التضرع؟ فقلت: الا ترون قبرا محفورا، و جبلا شاهقا، و موکلین لا یرحمون یریدون ان یدهدهونی منه و یدفنونی فیه؟ قالوا: بلی، ارایت لو جعلنا الطالب مثل المطلوب، فدهدهناه من الجبل، و دفناه فی القبر، اتحرر نفسک، فتکون لقبر رسول الله صلی الله علیه و آله خادما؟ قلت: بلی، والله! فمضوا الیه – یعنی الحاجب – فتناولوه و جروه، و هو یستغیث و لا یسمع به اصحابه، و لا یشعرون به، ثم صعدوا به الی الجبل و دهدهوه منه، فلم یصل الی الارض حتی تقطعت اوصاله، فجاء اصحابه وضجوا علیه بالبکاء و اشتغلوا عنی فقمت و تناولنی العشره، فطاروا بی الیک فی هذه الساعه، و هم وقوف ینظروننی لیمضوا بی الی قبر رسول الله صلی الله علیه و آله لاکون خادما، و مضی. فجاء الرجل الی علی بن محمد علیه السلام فاخبره، ثم لم یلبث الا قلیلا حتی جاء الخبر بان قوما اخذوا ذلک الحاجب فدهدهوه من ذلک الجبل، فدفنه اصحابه فی ذلک القبر، و هرب ذلک الرجل الذی کان اراد ان یدفنه فی ذلک القبر، فجعل علی بن محمد (ع) یقول للرجل: انهم لا یعلمون ما نعلم. ویضحک [۴۶۰] .
[۴۶۱] -۹۶- ابن حمزه از حسن بن محمد بن علی نقل می کند که گفت: مردی گریان، و ترسان و لرزان نزد امام هادی علیه السلام آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا! حاکم، فرزندم را به اتهام محبت شما دستگیر کرده، و به یکی از دربانان خود سپرده، و دستور داده که او را به فلان جا ببرد، و از بالای کوه به زیر بیفکند و در پایین کوه دفن کند. امام علیه السلام فرمود: حال چه می خواهی؟ گفت: آنچه پدری مهربان برای فرزند خود می خواهد. فرمود: برو فردا بعدازظهر، فرزندت نزد تو می آید، و خبر شگفت خود را برایت می گوید. مرد با خوشحالی رفت. و چون فردا آخرین ساعات پایانی روز رسید، ناگاه فرزند خود را در بهترین هیئت دید که آمد، خوشحال شد و گفت: فرزندم! چه خبر؟ گفت: دربان، مرا تا پائین آن کوه برد، و تاکنون نزد او بودم، او می خواست شب را آنجا بماند و فردا مرا بالای کوه ببرد، و از بالا به قبری که هم اکنون برایم کند بیفکند، من گریه می کردم، و چند نفر مامور مراقبم بودند، ناگاه ده نفر که زیباتر و پاکیزه تر و خوشبوتر از ایشان ندیده بودم نزد من آمدند، ماموران ایشان را نمی دیدند، به من گفتند: این گریه و زاری و بی تابی برای چیست؟ گفتم: آیا این قبر آماده، و کوه بلند، و ماموران بی رحم را که می خواهند مرا از کوه بیفکنند و دفن کنند نمی بینید؟ فرمودند: آری، اگر ما این ها را بر سر او آوریم، و تو را آزاد کنیم آیا تجرد اختیار می کنی تا خادم قبر پیامبر صلی الله علیه و آله باشی؟ عرض کردم: آری، سوگند به خدا! پس نزد دربان رفتند، و او را گرفته کشان کشان به بالای کوه بردند، او فریاد می زد، و یارانش، نه شنیدند، و نه فهمیدند، او را از بالای کوه غلطاندند، به زمین نرسیده تکه تکه شد، یارانش مرا رها کرده با گریه نزد او شتافته، و من برخاستم و آن ده نفر مرا گرفته، هم اینک شتابان نزد شما آوردند، و اکنون ایستاده اند و منتظرند تا مرا برای خادمی قبر پیامبر صلی الله علیه و آله ببرند. و رفت. آن مرد نزد امام هادی علیه السلام آمد، و خبر را داد، و چیزی نگذشت که [از سوی مردم] خبر آمد عده ای آن دربان را گرفته، از کوه انداخته اند، و یاران او در همان قبر دفنش کرده اند، و کسی را که می خواست در آن قبر دفن کند فرار کرده است. امام هادی علیه السلام با خنده به آن مرد فرمود: آنان از آنچه ما می دانیم خبر ندارند.
برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام هادی (ع) نوشته آقای محمود شریفی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *