معجزات و کرامات

کرامات امام هادی خبر دادن امام از قتل متوکل

[۶۹۱] -۱۶۲- قال الراوندی: روی ابوالقاسم البغدادی، عن زرافه قال: اراد المتوکل ان یمشی علی بن محمد بن الرضا علیهم السلام یوم السلام، فقال له وزیره: ان فی هذا شناعه علیک، و سوء مقاله فلا تفعل، قال: لابد من هذا. قال: فان لم یکن بد من هذا، فتقدم بان یمشی القواد و الاشراف کلهم حتی لا یظن الناس انک قصدته بهذا دون غیره. ففعل و مشی علیه السلام، و کان الصیف، فوافی الدهلیز و قد عرق. قال: فلقیته فاجلسته فی الدهلیز، و مسحت وجهه بمندیل و قلت: ان ابن عمک لم یقصدک بهذا دون غیرک، فلا تجد علیه فی قلبک. فقال: ایها عنک (تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب) [۶۹۲] . قال زرافه: و کان عندی معلم یتشیع، و کنت کثیرا امازحه بالرافضی، فانصرفت الی منزلتی وقت العشاء و قلت: تعال یا رافضی! حتی احدثک بشی ء سمعته الیوم من امامکم، قال: و ما سمعت؟ فاخبرته بما قال. فقال: یا حاجب! انت سمعت هذا من علی بن محمد (ع)؟ قلت: نعم، قال: فحقک علی واجب بحق خدمتی لک، فاقبل نصیحتی، قلت: هاتها. قال: ان کان علی بن محمد قد قال ما قلت، فاحترز و اخزن کل ما تملکه، فان المتوکل یموت، او یقتل بعد ثلاثه ایام. فغضبت علیه و شتمته و طردته من بین یدی، فخرج. فلما خلوت بنفسی تفکرت و قلت: ما یضرنی ان آخذ بالحزم، فان کان من هذا شی ء کنت قد اخذت بالحزم و ان لم یکن لم یضرنی ذلک، قال: فرکبت الی دار المتوکل فاخرجت کل ما کان لی فیها، و فرقت کل ما کان فی داری الی عند اقوام اثق بهم، و لم اترک فی داری الا حصیرا اقعد علیه. فلما کانت اللیله الرابعه، قتل المتوکل، و سلمت انا و مالی، فتشیعت عند ذلک، و صرت الیه و لزمت خدمته، و سالته ان یدعو لی، و تولیته حق الولایه [۶۹۳] . [۶۹۴] -۱۶۳- قال المسعودی: روی عن الحسین بن اسماعیل شیخ من اهل النهرین، قال: و کان من امر بناء المتوکل القصر المسمی بالجعفری، و ما امر به بنی هاشم من الابنیه ما یحدث به، و وجه الی ابی الحسن علیه السلام بثلاثین الف درهم، و امره ان یستعین بها فی بناء دار، فخطت داره و رفع اساسها رفعا یسیرا، فرکب المتوکل یوما یطوف فی الابنیه فنظر الی داره لم ترتفع، فانکر ذلک. و قال لعبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیره: علی و علی یمینا اکدها لئن رکبت و لم ترفع دار علی بن محمد لاضربن عنقه، فقال له عبیدالله بن یحیی: یا امیرالمومنین! لعله فی ضیقه، فامر له بعشرین الف درهم، فوجه بها عبیدالله مع ابنه احمد، و قال: حدثه بما جری، فصار الیه فاخبره بالخبر، فقال: ان رکب الی البناء. فرجع احمد بن عبیدالله الی ابیه فعرفه ذلک، فقال عبیدالله: لیس والله! یرکب و لما کان فی یوم الفطر من السنه التی قتل فیها المتوکل امر بنی هاشم بالترجل و المشی بین یدیه، و انما اراد بذلک ان یترجل ابوالحسن علیه السلام فترجل بنوهاشم و ترجل علیه السلام. فاتکا علی رجل من موالیه، فاقبل علیه الهاشمیون فقالوا له: یا سیدنا! ما فی هذا العالم احد یستجاب دعاوه، فیکفینا الله؟ فقال لهم ابوالحسن علیه السلام: فی هذه العالم من قلامه ظفره اکرم علی الله من ناقه ثمود لما عقرت ضج الفصیل الی الله، فقال الله: (تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب) [۶۹۵] ، فقتل المتوکل فی الیوم الثالث. و روی انه قال و قد اجهده المشی: اما انه قد قطع رحمی، قطع الله اجله [۶۹۶] . [۶۹۷] -۱۶۴- قال علی بن جعفر: قلت لابی الحسن علیه السلام: اینا اشد حبا لدینه؟ قال: اشدکم حبا لصاحبه – فی حدیث طویل – ثم قال: یا علی! ان هذا المتوکل یبنی بین المدینه بناء لایتم، و یکون هلاکه قبل تمامه علی ید فرعون من فراعنه الترک [۶۹۸] . [۶۹۹] -۱۶۵- روی ابن حمزه: عن الحسن بن محمد بن جمهور العمی، قال: سمعت من سعید الصغیر الحاجب، قال: دخلت علی سعید بن صالح الحاجب فقلت: یا اباعثمان! قد صرت من اصحابک، و کان سعید یتشیع. فقال: هیهات، قلت: بلی، والله! فقال: و کیف ذلک؟ قلت: بعثنی المتوکل و امرنی ان اکبس علی علی بن محمد بن الرضا علیهم السلام، فانظر ما فعل، ففعلت ذلک فوجدته یصلی، فبقیت قائما حتی فرغ، فلما انفتل من صلاته اقبل علی و قال: یا سعید! لا یکف عنی جعفر – ای المتوکل الملعون – حتی یقطع اربا اربا! اذهب و اعزب، و اشار بیده الشریفه، فخرجت مرعوبا، و دخلنی من هیبته ما الا احسن ان اصفه، فلما رجعت الی المتوکل سمعت الصیحه و الواعیه، فسالت عنه؟ فقیل: قتل المتوکل، فرجعنا و قلت بها [۷۰۰] . [۷۰۱] -۱۶۶- قال الطبرسی: ذکر الحسن بن محمد بن جمهور العمی فی «کتاب الواحده» قال: حدثنی اخی الحسین بن محمد، فانه قال: کان لی صدیق مودب لولد بغا، او وصیف – الشک منی – فقال لی: قال لی الامیر منصرفه من دار الخلیفه: حبس امیرالمومنین هذا الذی یقولون: ابن الرضا، الیوم و دفعه الی علی بن کرکر، و سمعته یقول: انا اکرم علی الله من ناقه صالح (تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب)، و لیس یفصح بالآیه، و لا بالکلام ای شی ء هذا. قال: قلت: اعزک الله توعد، انظر ما یکون بعد ثلاثه ایام، فلما کان من الغد اطلقه و اعتذر الیه، فلما کان فی الیوم الثالث وثب علیه باغر و یغلون و تامش و جماعه معهم فقتلوه، و اقعدوا المنتصر ولده خلیفه [۷۰۲] . [۷۰۳] -۱۶۷- روی البحرانی: باسناده عن فارس بن حاتم بن ماهویه، قال: بعث یوما المتوکل الی سیدنا ابی الحسن علیه السلام ان ارکب و اخرج (معنا) الی الصید لنتبرک بک، فقال للرسول: قل له: انی راکب، فلما خرج الرسول قال لنا: کذب، ما یرید الا غیر ما قال. قال: قلنا: یا مولانا! فما الذی یرید؟ قال: یظهر هذا القول، فان اصابه خیر نسبه الی ما یرید بنا ما یبعده من الله، و ان اصابه شر نسبه الینا، و هو یرکب فی هذا الیوم، و یخرج الی الصید فیرد هو و جیشه علی قنطره علی نهر، فیعبر سائر الجیش و لا تعبر دابتی و ارجع و یسقط من فرسه، فتزل رجله و تتوهن یداه، و یمرض شهرا. قال فارس: فرکب سیدنا و سرنا فی المرکب معه، و المتوکل یقول: این ابن عمی المدنی؟ فیقول له: سائر، یا امیرالمومنین! فی الجیش، (فیقول: الحقوه بنا، و وردنا النهر و القنطره، فعبر سائر الجیش)، و تشعثت القنطره و تهدمت، و نحن نسیر فی اواخر الناس مع سیدنا، و رسل المتوکل تحته، فلما وردنا النهر و القنطره امتنعت دابته ان تعبر، و عبر سائر [الجیش و] دوابنا، فاجتهدت رسل المتوکل عبور دابته فلم تعبر، و عثر المتوکل فلحقوا به، و رجع سیدنا، فلم یمضی من النهار الا ساعات حتی جاءنا الخبر: ان المتوکل سقط عن دابته و زلت رجله و توهنت یداه، و بقی علیلا شهرا، و عتب علی ابی الحسن علیه السلام، [و] قال: ابوالحسن علیه السلام انما رجع (عنا) لئلا تصیبنا هذه السقطه فنشام به، فقال ابوالحسن علیه السلام: صدق الملعون، و ابدی ما کان فی نفسه [۷۰۴] . [۷۰۵] -۱۶۸- و روی ایضا: عن «هدایه الکبری»: باسناده، عن محمد بن عبدالله القمی قال: لما حملت الطافا من قم الی سیدی ابی الحسن علیه السلام الی سر من رای، فوردتها و استاجرت بها منزلا، و جعلت اروم الوصول الیه او من یوصل [الیه] تلک الالطاف التی حملتها، فتعذر علی ذلک، فکلفت عجوزا کانت معی فی الدار ان تلتمس لی امراه اتمتع بها، فخرجت العجوز فی طلب حاجتی، فاذا انا بطارق قد طرق بابی و قرعه، فخرجت الیه فاذا انا بصبی منحول، فقلت له: ما حاجتک؟ فقال لی: سیدی و مولای، ابوالحسن علیه السلام یقول لک: قد شکرنا برک و الطافک التی حملتها تریدنا بها، فاخرج الی بلدک، و اردد الطافک معک، و احذر الحذر کله ان تقیم بسر من رای اکثر من ساعه، فانک ان خالفت و اقمت عوقبت، فانظر لنفسک. فقلت: انی والله! اخرج و لا اقیم، فجاءت العجوز و معها المتیعه، فمتعت بها وبت لیلتی و قلت: فی غد اخرج، فلما تولی اللیل طرق باب دارنا ناس، و قرعوه قرعا شدیدا، فخرجت العجوز الیهم، فاذا انا بالطائف و الحارس و شرطه معهما و مشعل و شمع، فقالوا لها: اخرجی الینا الرجل و المراه من دارک، فجحدتهم، فهجموا علی الدار فاخذونی و المراه، و نهبوا کلما کان معی من الالطاف و غیرها، فرفعت و اقمت فی الحبس بسر من رای سته اشهر. ثم جائنی بعض موالیه، فقال لی: حلت بک العقوبه التی حذرتک منها، فالیوم تخرج من حبسک، فصر الی بلدک، فاخرجت فی ذلک الیوم، و خرجت هائما حتی وردت قم، فعلمت ان بخلافی لامره نالتنی تلک العقوبه [۷۰۶] .
[۷۰۷] -۱۶۲- راوندی از ابوالقاسم بغدادی، و او از زرافه نقل می کند که گفت: در یک روز عیدی، متوکل خواست که امام هادی علیه السلام را پیاده به دربار خود بیاورد، وزیرش گفت: این کار را نکن، خوب نیست، مردم بد می گویند. متوکل گفت: در این چاره ای نیست. وزیر گفت: اینک که چاره ای نیست، به فرماندهان و بزرگان نیز دستور ده که پیاده بیایند، تا مردم گمان نکنند که فقط با ابوالحسن این کار را کرده ای. متوکل آن دستور را داد، و امام نیز پیاده آمد، هوا گرم بود، و امام در حالی که عرق کرده بود به دالان دربار رسید. زرافه می گوید: من با او دیدار کردم، و او را در دالان نشاندم، و با دستمال عرق چهره ی مبارکش را پاک کردم، و گفتم: [آقا جان!] پسر عموی تو [متوکل] با همه این کار را کرده است، از او ناراحت نباش. فرمود: بس است، «سه روز [دیگر] در خانه هایتان بهره برید، این وعده ای است [الهی] که [در آن] دروغ نخواهد بود» نزد من معلمی بود که اظهار تشیع می کرد. من زیاد با شوخی به او رافضی می گفتم، شامگاه به خانه برگشتم و گفتم: رافضی! بیا تا با تو سخنی بگویم که امروز از امامت شنیده ام، گفت: چه شنیده ای؟ و من فرموده ی امام را برایش گفتم، گفت: ای دربان! تو خود این سخن را از حضرت علیه السلام شنیدی؟ گفتم: آری، گفت: به حق آن خدمتی که به تو کرده ام، حق تو بر من واجب است نصیحتم را بشنو گفتم: می شنوم. گفت: اگر امام هادی علیه السلام آن را فرموده باشد، خو را ایمن دار، و دارایی خود را پنهان کن، که متوکل پس از سه روز یا می میرد و یا به قتل می رسد. من از سخن او عصبانی شدم، و او را ناسزا گفتم و از خود راندم، او رفت. چون تنها شدم، با خود اندیشیدم که از احتیاط، ضرری نمی بینم، اگر حادثه ای رخ داد من احتیاط خود را کرده ام، و اگر حادثه ای پیش نیامد احتیاط، زیان ندارد، پس به قصر متوکل رفتم، و هر چه در آنجا داشتم بیرون آوردم، و آنچه در خانه داشتم، میان خویشان مورد وثوقم پخش کردم، و در خانه ی خود جز حصیری که بر آن بنشینم نگذاشتم. چون شب چهارم شد، متوکل به قتل رسید، و من و مالم به سلامت ماندیم. از آن تاریخ شیعه شدم، و در رکاب و خدمت حضرت علیه السلام قرار گرفتم، و خواستم که برایم دعا کند، و از جان ولایتش را پذیرفتم. [۷۰۸] -۱۶۳- مسعودی از حسین بن اسماعیل یکی از بزرگان نهروان، نقل می کند که گفت: درباره ی قصر جعفری، و ساختمان هایی که متوکل به بنی هاشم دستور داده بود تا بسازند مطالبی است که [اینجا و آنجا] نقل می شود، متوکل برای امام هادی علیه السلام سی هزار درهم فرستاد، و دستور داد تا با آن خانه ای بسازد، نقشه ی آن کشیده شد، و [تنها] اندکی از پایه [و دیوار] آن بالا آمد، روزی متوکل برای دیدن ساختمان ها آمده بود که نگاهش به خانه ی حضرت علیه السلام که بالا نیامده بود افتاد، خوشش نیامد، به وزیر خود عبیدالله بن یحیی بن خاقان گفت: سوگند به جان خودم، باز سوگند به جان خودم، اگر بار دیگر بیایم و ببینم خانه ی علی بن محمد (ع) بالا نرفته است، گردنش را می زنم. عبیدالله بن یحیی گفت: ای امیر! شاید در تنگنا باشد، دستور داد تا بیست هزار درهم [دیگر] به او بدهند عبیدالله بن یحیی، آن پول را توسط فرزند خود احمد برای حضرت علیه السلام فرستاد و گفت: جریان را به او بگو. احمد خدمت امام رسید و به او خبر را داد، حضرت علیه السلام فرمود: اگر بتواند دوباره برای دیدن ساختمان ها بیاید. احمد نزد پدر خود برگشت، و فرموده ی امام علیه السلام را نقل کرد، عبیدالله گفت: سوگند به خدا دیگر نمی آید. و چون عید فطر سالی که متوکل در آن کشته شد فرا رسید، متوکل به بنی هاشم دستور داد تا با پای برهنه و پیاده به دیدنش بروند، و قصد او از این کار تنها امام هادی علیه السلام بود، پس بنی هاشم و امام هادی علیه السلام در حالی که به یکی از موالیان خود تکیه داشت پیاده رفتند، هاشمیون رو به امام آورده گفتند: آقاجان! در این عالم کسی نیست که دعایش مستجاب شود تا خدا ما را از شر متوکل برهاند؟ امام هادی علیه السلام فرمود: در این عالم کسی هست که نزد خدا چیده ی ناخن او از ناقه ی ثمود هم ارجمندتر است که چون پی شد به درگاه خدا ناله کرد، و خدا فرمود: «در خانه های خود سه روز بهره برید، این وعده ای است که دروغ نخواهد بود». پس متوکل در روز سوم به قتل رسید. و روایت شده که چون در پیاده روی آزرده شد فرمود: هان که او قطع ارحام کرد، خدا عمرش را قطع کند. [۷۰۹] -۱۶۴- علی بن جعفر می گوید: به امام هادی علیه السلام عرض کردم: کدامیک از ما [مردم]، دین خود را بیشتر دوست دارد؟ حضرت علیه السلام در ضمن بیانی مفصل فرمود: کسی که بیشتر صاحب دین [، و پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام] را دوست دارد، سپس فرمود: ای علی! این متوکل در مدینه ساختمانی می سازد که به پایان نمی رسد، و پیش از اتمام، به دست یکی از سرکشان ترک می میرد. [۷۱۰] -۱۶۵- سعید صغیر می گوید: نزد سعید بن صالح دربان رفتم و گفتم: اباعثمان! یکی از یاران تو شدم، سعید بن صالح که شیعه بود، گفت: هیهات! آری، سوگند به خدا! گفت: چگونه؟ گفتم: متوکل مرا فرستاد و دستور داد تا بر امام هادی علیه السلام فشار آورم ببینم چه می کند، درصدد برآمدم دیدم نماز می خواند، ایستادم تا تمام کرد، چون از نماز رو برگرداند، به من رو کرد و فرمود: سعید! متوکل از من دست برنمی دارد تا تکه تکه شود! – و با دست مبارک خود اشاره کرد و فرمود: – برو و دور شو. من با ترس بیرون آمدم، و آنچنان هیبت او مرا گرفت که نمی توانم بیان کنم چون نزد متوکل برگشتم، فریاد و شیون شنیدم، پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: متوکل به قتل رسید. پس برگشتیم، و من به امامت او ایمان آوردم. [۷۱۱] -۱۶۶- طبرسی با مدرک از حسین بن محمد نقل می کند که گفت: دوست مودبی از فرزندان بغا یا وصیف – شک از من است – داشتم، او گفت: امیر هنگام بازگشت از قصر خلیفه به من گفت: امروز متوکل این مرد را که ابن الرضا علیه السلام می گویند زندانی کرد و به علی بن کرکر سپرد، و از ابن الرضا شنیدم می گفت: من نزد خدا از ناقه ی صالح ارجمندترم «در خانه های خود سه روز بهره برید، این وعده ای است که دروغ نخواهد بود»، و مقصود خود را از این آیه و سخن، روشن نکرد که چیست؟ او گفت: من گفتم: خدا تو را ارجمند کند، تهدید کرده است، ببین بعد از سه روز چه می شود، چون فردا شد او را آزاد کرد، و از او پوزش خواست، و چون روز سوم شد باغر، و یغلون، و تامش، همراه گروهی دیگر حمله کردند، و متوکل را به قتل رساندند، و فرزندش منتصر را جانشین او کردند. [۷۱۲] -۱۶۷- بحرانی با سند خود از فارس بن حاتم نقل می کند که گفت: روزی متوکل، سراغ آقا امام هادی علیه السلام فرستاد که سوار شو و با ما به شکار بیا تا به وجودت تبرک جوییم. امام علیه السلام به فرستاده ی متوکل فرمود: بگو: من آماده ام، و چون فرستاده رفت، فرمود: دروغ می گوید: مقصودش چیز دیگری است. عرض کردم: آقاجان! چه قصدی دارد؟ فرمود: روشن می شود، اگر خیری به او برسد نسبتش می دهد به قصد [شومی] که نسبت به ما دارد از آن قصدهایی که او را از خدا دور می کند [۷۱۳] ، و اگر شری به او برسد آن را به ما نسبت می دهد. او امروز به شکار می رود، و او و سپاهش بر پلی که روی نهر است درمی آیند، همه می گذرند ولی اسب من نمی گذرد، و من برمی گردم، و او از اسب می افتد، و پایش می لغزد، و دستش بی جان می شود و یک ماه بیمار می شود. فارس می گوید: امام سوار شد، و ما در رکابش بودیم، و متوکل می گفت: پسر عموی مدنی من کجاست؟ گفتند: ای امیر! در سپاه است، می آید، گفت: او را به ما برسانید، ما به نهر و پل رسیدیم، پس همه ی سپاه گذشتند و پل متلاشی شد و فروریخت، ما با امام علیه السلام در صفوف آخر مردم بودیم، و فرستاده های متوکل در فرمان حضرت علیه السلام چون به نهر و پل رسیدیم، اسب حضرت علیه السلام باز ایستاد و عبور نکرد، و بقیه عبور کردند، فرستاده های متوکل تلاش کردند تا اسب را عبور دهند، ولی عبور نکرد، متوکل لغزید و فرستاده ها به او پیوستند، و حضرت علیه السلام برگشت. چند ساعتی از روز نگذشته بود که خبر آمد: متوکل از اسب افتاده و پایش لغزید و دستانش از کار افتاد. بیماری متوکل تا یکماه طول کشید. او امام هادی علیه السلام را نکوهش کرد و گفت: ابوالحسن علیه السلام برگشت تا هنگام افتادن ما نباشد که ما به وجود او فال بد بزنیم. امام هادی علیه السلام فرمود: ملعون راست گفت، او آنچه در ضمیر داشت آشکار کرد. [۷۱۴] -۱۶۸- و نیز با مدرک از محمد بن عبدالله قمی نقل می کند که گفت: هدایایی را از قم برای سرورم امام هادی علیه السلام به سامرا بردم، چون به سامرا رسیدم، خانه ای اجاره کردم و درصدد بودم که خود خدمت حضرت علیه السلام برسم یا کسی را پیدا کنم که هدایا را به او برساند، نتوانستم، از پیرزنی که با من در خانه بود، خواستم تا زنی را برایم بجوید که او را متعه کنم. پیرزن بیرون رفت تا پیدا کند، ناگاه دیدم در می زنند، بیرون رفتم دیدم کودک لاغری است، گفتم: چه می خواهی؟ گفت: آقا و سرورم امام هادی علیه السلام می فرماید: از زحمت تو و این هدایایی که برای ما آورده ای تشکر می کنیم، به وطن خود برگرد، و هدایا را با خود ببر، و هشدار که بیش از یک ساعت در سامرا نمانی، و اگر مخالفت کنی، و بمانی، کیفر می بینی، مراقب خود باش. گفتم: سوگند به خدا! می روم و نمی مانم، پس پیرزن آمد و با خود متعه ای آورد، او را متعه کردم و شب را ماندم، و با خود گفتم: فردا می روم، چون اواخر شب فرا رسید، گروهی به شدت در زدند، پیرزن بیرون رفت، دیدم شبگرد و نگهبان و مامورانند که مشعل و شمع به دست دارند به پیرزن گفتند: آن مرد و زن را از خانه ی خود بیرون بیاور، پیرزن انکار کرد، پس به خانه ریختند و من و زن را دستگیر کردند، و همه ی هدایا و اموال را به غارت بردند، و مرا نیز [نزد حاکم] بردند، و شش ماه در زندان سامرا ماندم. روزی یکی از دوستداران حضرت علیه السلام نزد من آمد و گفت: [امام علیه السلام می فرماید:] آن کیفری که تو را از آن برحذر داشتیم بر تو فرود آمد، امروز از زندان آزاد می شوی، به وطن خود برگرد. من در آن روز آزاد شدم، و سرگردان به راه افتادم تا به قم رسیدم، و دانستم که در اثر مخالفت فرمان امام علیه السلام، آن کیفر به من رسید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *