معجزات و کرامات

کرامات امام هادی آگاهی امام از حوادث آینده

[۶۶۴] -۱۵۵- قال الراوندی: روی عن یحیی بن هرثمه، قال: دعانی المتوکل فقال: اختر ثلاثمائه رجل ممن ترید و اخرجوا الی الکوفه فخلفوا اثقالکم فیها، و اخرجوا علی طریق البادیه الی المدینه فاحضروا علی بن محمد بن الرضا علیهم السلام الی عندی مکرما معظما مبجلا. قال: ففعلت و خرجنا، و کان فی اصحابی قائد من الشراه [۶۶۵] ، و کان لی کاتب یتشیع، و انا علی مذهب الحشویه [۶۶۶] ، و کان ذلک الشاری یناظر ذلک الکاتب، و کنت استریح الی مناظرتهما لقطع الطریق. فلما صرنا الی وسط الطریق قال الشاری للکاتب: الیس من قول صاحبکم علی بن ابی طالب: انه لیس من الارض بقعه الا و هی قبر، او ستکون قبرا، فانظر الی هذه البریه این من یموت فیها حتی یملاها الله قبورا، کما تزعمون؟ قال: فقلت للکاتب: اهذا من قولکم؟ قال: نعم، قلت: صدق این من یموت فی هذه البریه العظیمه حتی تمتلی قبورا، و تضاحکنا ساعه اذ انخذل الکاتب فی ایدینا. قال: وسرنا حتی دخلنا المدینه، فقصدت باب ابی الحسن علی بن محمد بن الرضا علیهم السلام فدخلت الیه، فقرا کتاب المتوکل فقال: انزلوا، و لیس من جهتی خلاف. قال: فلما صرت الیه من الغد، وکنا فی تموز اشد ما یکون من الحر، فاذا بین یدیه خیاط و هو یقطع من ثیاب غلاظ خفاتین [۶۶۷] له و لغلمانه، ثم قال للخیاط: اجمع علیها جماعه من الخیاطین، و اعمد علی الفراغ منها یومک هذا، وبکر بها الی فی هذا الوقت، ثم نظر الی و قال: یا یحیی! اقضوا وطرکم من المدینه فی هذا الیوم، و اعمل علی الرحیل غدا فی هذا الوقت. قال: فخرجت من عنده و انا اتعجب منه من الخفاتین، و اقول فی نفسی: نحن فی تموز وحر الحجاز، و انما بیننا و بین العراق مسیره عشره ایام، فما یصنع بهذه الثیاب، ثم قلت فی نفسی: هذا رجل لم یسافر و هو یقدر ان کل سفر یحتاج فیه الی هذه الثیاب، و اتعجب من الرافضه حیث یقولون بامامه هذا مع فهمه هذا. فعدت الیه فی الغد فی ذلک الوقت، فاذا الثیاب قد احضرت فقال لغلمانه: ادخلوا، وخذوا لنا معکم لبابید و برانس، ثم قال: ارحل، یا یحیی! فقلت فی نفسی: و هذا اعجب من الاول، ایخاف ان یلحقنا الشتاء فی الطریق حتی اخذ معه اللبابید و البرانس! فخرجت و انا استصغر فهمه، فسرنا حتی وصلنا الی موضع المناظره فی القبور، ارتفعت سحابه، و اسودت و ارعدت و ابرقت حتی اذا صارت علی رووسنا ارسلت علینا بردا مثل الصخور، و قد شد علی نفسه و علی غلمانه الخفاتین، و لبسوا اللبابید و البرانس، و قال لغلمانه: ادفعوا الی یحیی لباده، و الی الکاتب برنسا. و تجمعنا و البرد یاخذنا حتی قتل من اصحابی ثمانین رجلا، و زالت و رجع الحر کما کان. فقال لی: یا یحیی! انزل انت و من بقی من اصحابک، لیدفن من قد مات من اصحابک، ثم قال: فهکذا یملا الله هذه البریه قبورا. قال یحیی: فرمیت بنفسی عن دابتی و عدوت الیه فقبلت رکابه و رجله، و قلت: انا اشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله و انکم خلفاء الله فی ارضه، و قد کنت کافرا، و اننی الآن قد اسلمت علی یدیک یا مولای! قال یحیی: و تشیعت و لزمت خدمته الی ان مضی [۶۶۸] . [۶۶۹] -۱۵۶- قال ابن شهرآشوب: وجه المتوکل عتاب بن ابی عتاب الی المدینه یحمل علی بن محمد الی سر من رای، و کانت الشیعه یتحدثون انه یعلم الغیب، فکان فی نفس عتاب من هذا شی ء، فلما فصل من المدینه رآه و قد لبس لباده و السماء صاحیه، فما کان اسرع من ان تغیمت و امطرت و قال عتاب: هذا واحد. ثم لما وافی شط القاطول، رآه مقلق القلب، فقال له: ما لک یا ابا احمد؟! فقال: قلبی مقلق بحوائج التمستها من امیرالمومنین، قال له: فان حوائجک قد قضیت، فما کان باسرع من ان جاءته البشارات بقضاء حوائجه، قال: الناس یقولون: انک تعلم الغیب، و قد تبینت من ذلک خلتین [۶۷۰] .
[۶۷۱] -۱۵۵- راوندی از یحیی بن هرثمه نقل می کند که گفت: متوکل مرا خواست، و گفت: سیصد نفر از هر که می خواهی انتخاب کن، بروید به کوفه، در آنجا بارهای خود را بگذارید، و از راه صحرا به مدینه بروید، و علی بن محمد بن الرضا (ع) را با احترام و تجلیل بیاورید. من به دستور او عمل کردم و بیرون رفتیم، در میان همراهانم فرماندهی از خوارج [۶۷۲] ، و نویسنده ای از شیعه بود، و خود نیز حشوی [۶۷۳] مذهب بودم، آن خارجی با آن نویسنده مناظره می کردند، و با این کار، پیمودن راه برای من آسان می شد، چون نصف راه را پیمودیم، خارجی به نویسنده گفت: آیا این سخن، فرموده ی مولای شما علی بن ابی طالب نیست که: هیچ قطعه ای از زمین نیست مگر آنکه قبر است، یا در آینده قبر خواهد شد؟ به این صحرا بنگر، اینجا کیست که بمیرد تا چنانکه می پندارید خدای سبحان آن را پر از قبر کند؟ من از نویسنده پرسیدم: آیا این سخن شما است؟ گفت: آری. گفتم: او راست می گوید، در این صحرای بزرگ کیست که بمیرد تا پر از قبر شود؟ و مدتی خندیدیم که نویسنده به دست ما شکست خورده است. رفتیم تا به مدینه رسیدیم، من به در خانه ی امام هادی علیه السلام رفتم، و داخل شدم، امام علیه السلام نامه ی متوکل را خواند، و فرمود: من حرفی ندارم، بفرمایید. چون فردا خدمتش رسیدم، تابستان بسیار گرمی بود دیدم نزد حضرت علیه السلام، خیاطی است که برای حضرت علیه السلام و غلامانش لباس های کلفت [و زمستانی] می برد، به خیاط فرمود: خیاط ها را جمع کن، و همین امروز لباس ها را بدوز، و فردا همین وقت برایم بیاور، سپس رو به من کرد و فرمود: یحیی! امروز کارهای خود را در مدینه انجام دهید، و فردا همین وقت، کاروان را حرکت ده. من از نزد او بیرون آمدم در حالی که از لباس های زمستانی در شگفت بودم، با خود گفتم: تابستان است و گرمای حجاز، و مسافت میان ما و عراق، ده روز [بیش نیست]، این لباس ها را چه کار دارد؟! سپس با خود گفتم: این کسی است که مسافرت نکرده، خیال می کند، در هر سفری این ها لازم است، و من در شگفتم از رافضه که چنین کسی را امام می دانند. فردای آن روز همان ساعت آمدم، دیدم لباس ها آماده است، به غلامان خود گفت: بروید داخل، و لباده و کلاه ها را نیز بردارید. سپس فرمود: یحیی! حرکت کن. من با خود گفتم: این از اولی شگفت تر است، آیا می ترسد که در راه، زمستان فرارسد که لباده و کلاه ها را برمی دارد؟ به راه افتادیم در حالی که من فهم او را ناچیز می شمردم، رفتیم تا به آن جایی که درباره ی قبرها بحث می کردیم رسیدیم، ناگاه، ابر سیاه [پرباری] بالا آمد، و با رعد و برق، بالای سر ما قرار گرفت، و همچون پاره سنگ، تگرگ بارید، امام علیه السلام و غلامانش آن لباس های ضخیم، و لباده ها را پوشیدند، و کلاه بر سر نهادند، و به غلامان خود فرمود: به یحیی یک لباده، و به نویسنده هم یک کلاه بدهید. ما دور هم جمع شدیم، و تگرگ بر ما باریدن گرفت تا هشتاد نفر از همراهانم را کشت، سپس برطرف شد و گرما برگشت. امام علیه السلام به من فرمود: یحیی! پیاده شو، و با همراهان باقیمانده ی خود، این مردها را دفن کن. سپس فرمود: خدا اینگونه این صحرا را پر از قبر می کند. از اسبم پیاده شدم، و به سوی حضرت علیه السلام دویدم، و رکاب و پایش را بوسیدم، و گفتم: من شهادت می دهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست، و محمد، بنده و فرستاده ی اوست، و شما [خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله]، جانشینان او در زمین هستید، مولایم! من کافر بودم، اینک به دست تو اسلام آوردم. و من شیعه شدم، و در خدمت حضرت علیه السلام بودم تا درگذشت. [۶۷۴] -۱۵۶- ابن شهرآشوب می گوید: متوکل، عتاب بن ابی عتاب را به مدینه فرستاد تا امام هادی علیه السلام را به سامرا بیاورد، شیعیان می گفتند که حضرت علیه السلام، غیب می داند، و عتاب تردید داشت، چون از مدینه جدا شدند دید که حضرت علیه السلام، لباده پوشیده است، با اینکه آسمان، صاف [، و فصل تابستان، و هوا گرم] بود، چیزی نگذشت که آسمان ابری شد، و [تگرگ] باریدن گرفت. عتاب گفت: این یک نشانه. چون به شط قاطول رسیدند، حضرت علیه السلام او را پریشان خاطر دید، فرمود: ابا احمد! چرا آشفته ای؟ گفت: آشفتگیم به خاطر حوائجی است که از امیر خواسته ام، فرمود: حوائجت برآورده شده است. چیزی نگذشت که بشارت آوردند: حوائجت برآورده شد. عتاب گفت: مردم می گویند تو غیب می دانی، و من به دو مورد آن پی بردم.
برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام هادی (ع) نوشته آقای محمود شریفی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *