معجزات و کرامات

کرامات امام هادی آگاهی از پنهان درون خاک

ابن حمزه از منتصر [۱] فرزند متوکل نقل می کند که گفت:
پدر من در بستان، سبزی ریحان بسیاری کاشته بود، چون همه سبزی ها برآمدند و سرسبز شدند، به فراشان دستور داد تا برایش بر سکویی که در وسط بستان بود فرشی بگسترند، من بالای سر او ایستاده بودم، سر برداشت و به من گفت: ای رافضی! از این مولای سیاه پوست خود که می پندارد غیب می داند بپرس که چرا این قسمت از سبزی های بستانم از ریشه زرد است؟ من گفتم: ای امیر! او غیب نمی داند. فردای آن روز نزد امام هادی علیه السلام رفتم، و جریان را به او گفتم: فرمود: فرزندم! تو خود برو، و آن قسمت زمین را بکن که در زیر آن جمجمه پوسیده ای است، و زردی سبزی از بخار و بوی بد آن است. من آن را انجام دادم، و دیدم به همانگونه است که امام علیه السلام فرمود. سپس به من فرمود: فرزندم! این خبر را جز به کسی که همانند آن را برای تو بگوید اظهار مکن.
و نیز از عبدالله بن طاهر نقل می کند که گفت: برای کاری که متوکل خواسته بود به سامرا رفتم، و مدتی در آنجا ماندم، سپس خداحافظی کردم، و خواستم که به بغداد بروم، به امام هادی علیه السلام نوشتم و از او برای رفتن اجازه خواستم و خداحافظی کردم. در پاسخم نوشت: بعد از سه روز به تو محتاج می شوند، و دو حادثه رخ می دهد. من رفتم، و آن را به فال نیک گرفتم، به شکار رفته بودم، و آنچه را امام علیه السلام اشاره فرموده بود فراموش کرده بودم، به روستای مطیره برگشتم، و در دیار خود با آشنایان خود نشسته بودم که ناگاه هشت اسب سوار آمدند و گفتند: امیر منتصر تو را می خواهد [زود بیا]. گفتم: چه خبر؟ گفتند: متوکل کشته شد، و منتصر به تخت نشست، و احمد بن محمد بن خصیب را وزیر خود کرد، و من همان لحظه برخاستم و به سامرا برگشتم.
حسین بن عبدالوهاب از حمار خراسانی، و او از حسن بن اسماعیل، بزرگ اهل نهرین نقل می کند که گفت: من و یکی از هم روستائیانم چیزی را برای امام هادی علیه السلام بردیم، یکی از هم روستائیان نیز نامه ای و چیزی داد تا به حضرت علیه السلام برسانیم، و گفت: سلام مرا به او برسانید، و بپرسید که آیا خوردن تخم فلان پرنده جنگلی جایز است یا نه؟ چون به خدمت حضرت علیه السلام رسیدیم آنچه با خود داشتیم به کنیزی دادیم، و فرستاده خلیفه آمد، و حضرت علیه السلام برخاست تا سوار شود، ما نیز از خدمت او بیرون آمدیم و چیزی نپرسیدیم، چون در راه قرار گرفتیم به ما رسید و با زبان نبطی به رفیقم فرمود: از من نیز سلام به او برسان و بگو: تخم فلان پرنده جنگلی را نخورد که از حرام گوشتان است.
روی ابن حمزه:
عن المنتصر بن المتوکل قال: زرع والدی الآس [۲] فی بستان و أکثر منه، فلما استوی الآس کله و حسن، أمر الفراشین أن یفرشوا له علی دکان فی وسط البستان و أنا قائم علی رأسه، فرفع رأسه الی و قال: یا رافضی! سل ربک الأسود عن هذا الأصل الأصفر ماله من بین ما بقی من هذا البستان قد اصفرنی، فانک تزعم أنه یعلم الغیب؟ فقلت: یا أمیرالمؤمنین! انه لیس یعلم الغیب. فأصبحت [وغدوت] الی أبی الحسن علیه السلام من الغد و أخبرته بالأمر، فقال: یا بنی! امض أنت، و احفر الأصل الأصفر، فان تحته جمجمه نخره، و اصفراره لبخارها و نتنها. قال: ففعلت ذلک فوجدته کما قال علیه السلام، ثم قال لی: یا بنی! لا تخبرن أحدا بهذا الأمر الا لمن یحدثک بمثله [۳] .
و روی أیضا: عن عبدالله بن طاهر، قال: خرجت الی سر من رأی لأمر من الأمور أحضرنی المتوکل، فأقمت مده ثم ودعت و عزمت علی الانحدار الی بغداد، فکتبت الی أبی الحسن علیه السلام أستأذنه فی ذلک و أودعه، فکتب لی: فانک بعد ثلاث یحتاج الیک، و یحدث أمران.
فانحدرت و استحسنته، فخرجت الی الصید و نسیت ما أشار الی أبوالحسن علیه السلام، فعدلت الی المطیره [۴] و قد صرت الی مصری، و أنا جالس مع خاصتی (اذ ثمانیه فوارس) یقولون: أجب أمیرالمؤمنین المنتصر، فقلت: ما الخبر؟ فقالوا: قتل المتوکل، و جلس المنتصر، و استوزر أحمد بن محمد بن الخصیب، فقمت من فوری راجعا [۵] .
روی حسین بن عبدالوهاب:
عن حمار الخراسانی، عن الحسن بن اسماعیل، شیخ من أهل النهرین، قال: خرجت أنا و رجل من أهل قریتی الی أبی الحسن علیه السلام بشی ء کان معنا، و کان بعض أهل القریه قد حملنا رساله و دفع الینا ما أوصلناه، و قال: تقرؤنه منی السلام، و تسألونه عن بیض الطائر الفلانی من طیور الآجام، هل یجوز أکلها، أم لا؟ فسلمنا ما کان معنا الی جاریه، و أتاه رسول السلطان فنهض لیرکب، و خرجنا من عنده و لم نسأله عن شی ء، فلما صرنا فی الشارع لحقنا علیه السلام و قال لرفیقی بالنبطیه: اقرأه منی السلام، و قل له: بیض الطائر الفلانی لا یأکله، فانه من المسوخ [۶] .
————————————————————————————————————————————–
پی نوشت ها:
[۱] منتصر بالله یازدهمین خلیفه عباسی، مردی عدالت پیشه و پاکیزه سیرت بود، و با مردم به عدل و انصاف رفتار می کرد، نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله عطوف و مهربان بود، ابواب احسان به روی ایشان بگشود، و برای علویین و علویات اموالی به مدینه فرستاد، فدک را به اولاد امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام بازگردانید، و کسی را از زیارت قبر امام حسین علیه السلام منع نکرد، اوقاف آل ابوطالب را آزاد کرد، و در حکومت او کسی متعرض شیعیان نمی شد، مدت خلافت او شش ماه بود. [اقتباس از معارف و معاریف ۹ / ۶۲۹].
[۲] جنس نبات من فصیله الاکبیات، ورقها دائم الخضره، و یسمی أیضا «الریحان»، المصدر.
[۳] الثاقب فی المناقب: ۵۳۸ ح ۱، مدینه المعاجز ۷: ۴۹۴ ح ۶۶، الامام الهادی علیه السلام من المهد الی اللحد: ۶۲٫
[۴] قریه من نواحی سامراء. معجم البلدان ۵: ۱۵۱، مطیره.
[۵] الثاقب فی المناقب: ۵۳۹ ح ۴، مدینه المعاجز ۷: ۴۹۵ ح ۶۸٫
[۶] عیون المعجزات: ۲۳۰، بحارالأنوار ۵۰: ۱۸۵ ذ ح ۶۳، مدینه المعاجز ۷: ۴۵۹ ح ۴۴٫
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی ۱۳۸۴٫
برگرفته از کتاب دانشنامه امام هادی علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *