نقش تربیتی و ارشادی

هدایت یافتگان به دست امام هادی

طبری، با سند خود از عبدالله بن عامر طائی نقل می کند که گفت:
جماعتی که در پادگان سامرا حضور داشته اند گفتند: ما خود شاهد این واقعه بودیم، ابوطالب می گوید، این واقعه همانست که مقبل دیلمی برای من نقل کرد که: مردی در کوفه رفیقی [امامی] داشت، و خود به امامت عبدالله بن جعفر بن محمد علیهماالسلام معتقد بود [یعنی فطحی مذهب بود]، رفیق امامی او به او گفت: این عقیده را نداشته باش، که باطل است، عقیده حق داشته باش.
فطحی گفت: عقیده حق چیست تا پیروی کنم؟
گفت: امامت موسی بن جعفر، و امامان پس از او.
فطحی گفت: امام امروز ایشان کیست؟
گفت: علی بن محمد بن علی الرضا [یعنی امام هادی علیه السلام].
فطحی گفت: آیا دلیلی هست؟
امامی گفت: آری، آنچه خواهی در دل پنهان دار، و او را در سامرا ببین تا از آن خبرت دهد.
فحطی گفت: باشد، پس به سامرا آمدند، و به خیابان ابواحمد رفتند، و خبردار شدند که امام هادی علیه السلام در قصر متوکل است، نشستند تا برگردد، فطحی به رفیق خود گفت: اگر این آقای تو امام باشد چون برگشت و مرا دید، بایستی از قصد من آگاه باشد و از آن خبر دهد بدون آنکه من بپرسم. پس ایستادند تا امام هادی علیه السلام در موکب متوکل که خادمان در پیش رو، و سواران در پشت سرش قرار داشتند آمد، و چون به جایی که آن دو ایستاده بودند رسید، به مرد فطحی رو کرد، و از دهان خود چیزی را که همچون پرده نازک روی سفیدی تخم مرغ بود، به سوی سینه او پرت کرد، و آن که به اندازه گردی (سکه) درهم بود به سینه او چسبید، و بر آن با رنگ سبز نوشته بود: عبدالله این منزلت را نداشت و شایسته آن نبود.
مردم نیز آن را خواندند و گفتند: این چیست؟ فطحی و رفیقش ماجرای خود را برای ایشان بازگو کردند، و فطحی خاک از زمین گرفته بر سر می ریخت و می گفت: مرگ بر آن عقیده ای که پیش از این داشتم، و سپاس خدا را که نیک هدایتم فرمود. و به امامت امام هادی علیه السلام ایمان آورد.
کلینی رحمه الله با سند خود از احمد بن محمد بن عبدالله نقل می کند که گفت:
عبدالله بن هلیل، به امامت عبدالله افطح قائل بود، به سامرا رفت، و از آن عقیده برگشت، از او سبب را پرسیدم. گفت: من خود را در معرض امام هادی علیه السلام قرار دادم تا از او بپرسیم، پس در یک راه باریکی با من برخورد کرد، به سویم آمد تا چون با من روبرو شد، چیزی از دهان خود به سویم انداخت که بر سینه ام نشست، آن را برداشتم و دیدم کاغذی است که بر آن نوشته است: عبدالله مقام امامت را نداشت، و شایسته آن نبود.
طبرسی از سعید بن سهیل ملاح نقل می کند که گفت:
جعفر بن قاسم هاشمی بصری، واقفی مذهب بود، در سامرا با او بودم که در یکی از راهها امام هادی علیه السلام او را دید، و به او فرمود: این خواب تا کی، آیا وقت آن نرسیده که بیدار شوی؟
جعفر به من گفت: آیا شنیدی که حضرت چه فرمود؟ سوگند به خدا در دلم اعتقاد به حق پیدا شد. چند روز بعد، خلیفه ما و امام هادی علیه السلام را برای ولیمه نوزاد خود دعوت کرد، رفتیم، مردم چون امام علیه السلام را دیدند به احترامش سکوت کردند، جوانی، بی توجه می گفت و می خندید، امام علیه السلام رو به او کرد و فرمود: ای جوان! اینگونه قهقه می زنی، و از یاد خدا غافلی؟! با اینکه سه روز دیگر از اهل قبور خواهی بود. ما با خود گفتیم، این نشانه، تا ببینیم چه می شود؟ آن جوان، دیگر ساکت شد، ما غذا خوردیم و بیرون آمدیم، روز بعد آن جوان بیمار شد، و روز سوم، پیش از ظهر مرد، و بعد از ظهر دفن شد.
محدث نوری از «اثبات الوصیه» علی بن حسین مسعودی، و او از احمد بن محمد بن مابنداذ کاتب اسکافی نقل می کند که گفت: من فرمانداری سرزمین ربیعه، و سرزمین مضر را به عهده گرفتم، رفتم و در آن دو بخش ساکن شدم، و کارگزاران خود را به نواحی تحت فرمانم فرستادم، و به هر یک دستور دادم که در قلمرو فرمانروایی خود هر صاحب مذهبی را دیدند نزد من بفرستند، در هر روز یک نفر، دو نفر، یا گروهی نزد من می آمدند، و من از [مذهب] آن ها می پرسیدم، و با هر یک آنگونه که شایسته بود رفتار می کردم. روزی نشسته بودم که دیدم نامه کارگزارم در کفرثوثی [یا: کفرثوثا] به دستم رسید که نوشته بود: مردی به نام ادریس بن زیاد را نزد من فرستاده است. او را خواستم، دیدم زیبارویی است که در دلم نشست، سپس با او همراز شدم، دیدم واقفی مذهب است، و آنچنان به فقه و احادیث مسلط است که تعجب کردم، از او خواستم که عقیده دوازده امامی را پیدا کند، نپذیرفت، و در این زمینه با من به جدل پرداخت، پس از چند روز که نزد ما ماند از او خواستم که به خاطر من یک دیدار به سامرا برود تا امام هادی علیه السلام را ببیند و برگردد، گفت: می پذیرم تا حق [مهمان نوازی] تو را ادا کرده باشم. او را سوار کردم و رفت، [مدت ها] از او خبری نشد، و نامه ای نرسید. سپس آمد، و به من وارد شد. تا مرا دید گریان شد و اشک از چشمانش جاری شد، آنچنان که مرا هم به گریه انداخت، و به من نزدیک شد، و دست و پایم را بوسید، و گفت: ای کسی که بزرگترین منت را بر من داری، تو مرا از آتش نجات دادی، و به بهشت درآوردی، و بعد ماجرای خود را اینگونه بیان کرد: من از نزد شما رفتم، و تصمیمم این بود که چون امام هادی علیه السلام را دیدم پرسش هایی از او داشته باشم، از جمله این که بپرسم: آیا نماز خواندن در پیراهنی که عرق جنب از حرام دارد جایز است یا نه؟ به سامرا رسیدم، و به حضرت علیه السلام، دسترسی پیدا نکردم، او به خاطر بیماری بیرون نمی آمد، سپس شنیدم که مردم می گویند سواره [بیرون] آمد، شتافتم تا به او برسم، نرسیدم و او به باب السلطان داخل شد، من در باب الشارع نشستم و تصمیم گرفتم که تکان نخورم تا برگردد، بسیار گرمم شد، به در خانه ای که در آنجا بود برگشتم، و نشستم تا بیاید، خوابم گرفت، پس به خواب رفتم و بیدار نشدم مگر زمانی که چیزی بر شانه ام خورد، چشمانم را گشودم، و ناگاه دیدم سرورم امام هادی علیه السلام است که سوار بر اسب ایستاده است، با شتاب برخاستم، و او فرمود: ای ادریس! آیا وقت آن نرسیده است؟
عرض کردم: آری، ای سرورم! و بدون آن که من چیزی بپرسم فرمود: اگر لباس عرق جنب از حلال دارد، نماز در آن رواست، و اگر عرق جنب از حرام دارد، نماز در آن روا نیست. پس به او ایمان آوردم، و ولایتش را قبول کردم.
ابن شهرآشوب از سلمه کاتب نقل می کند که گفت: هریسه، خطیب متوکل به او گفت: درباره علی بن محمد علیهماالسلام هیچ کس با تو بیش از آنچه خود با خود می کنی عمل نمی کند، کسی در قصر نیست مگر آنکه به او خدمت می کند، و کسی نیست که از او پیروی نکند، او را بگذار تا خود برای خود پرده را کنار زند. متوکل دستور داد تا دیگر کسی به حضرت علیه السلام خدمت نکند. خبر رسان، به متوکل خبر داد که علی بن محمد علیهماالسلام به قصر آمد و کسی به او خدمت نکرد، اما نسیمی وزید و پرده را کنار زد تا او داخل، و خارج شد، متوکل گفت: از این پس، خود پرده را کنار زنید، نمی خواهیم نسیم این کار را بکند.
صالح بن حکم فروشنده [خرما یا زره] سابری می گوید: من واقفی بودم، دربان متوکل چون این خبر را به من داد شروع کردم مسخره کردن که ناگاه امام هادی علیه السلام بیرون آمد، و بدون هیچ آشنایی میان من و او، با تبسم به من فرمود: صالح! خدای سبحان درباره سلیمان می فرماید: «ما باد را مسخر او ساختیم تا به فرمانش به نرمی حرکت کند، و به هر جا او می خواهد برود»، و پیامبر صلی الله علیه و آله و اوصیای پیامبر تو، نزد خدا گرامی تر از سلیمان اند. [و حضرت علیه السلام، با این کار خود،] گمراهی را از دلم بیرون کشید، و واقفی بودن را ترک کردم.
راوندی از جماعتی از اهل اصفهان از جمله ابوعباس احمد بن نصر، و ابوجعفر محمد بن علویه نقل می کند که گفتند:
در اصفهان مردی بود به نام عبدالرحمن، او شیعه بود، از او پرسیدند: چه چیز موجب شد که به امامت علی النقی علیه السلام عقیده پیدا کنی؟ گفت: معجزه ای دیدم که این عقیده را پیدا کردم، و آن اینکه من مردی فقیر، و با این حال، زباندار و با جرات بودم، در یکی از سال ها اهل اصفهان مرا با گروهی دیگر برای دادخواهی، نزد متوکل فرستادند. روزی بر در قصر متوکل بودیم که فرمان صادر شد تا علی بن محمد بن الرضا علیهماالسلام را بیاورند، من از یکی از حاضران پرسیدم: این مرد که احضار شده کیست؟ گفت: مردی علوی است که رافضه به امامت او اعتقاد دارند، و محتمل است که متوکل او را احضار کرده تا به قتل برساند. من با خود گفتم: از اینجا تکان نمی خورم تا ببینم این مرد چگونه مردی است، پس ناگهان شخصی سوار بر اسب پیدا شد، و مردم در طرف راست، و چپ او به صف ایستاده بودند، و به او می نگریستند، من چون او را دیدم محبتش در دلم افتاد، و شروع کردم در دلم برای او دعا کنم که خدا شر متوکل را از او بردارد، او از میان مردم می گذشت و نگاهش به یال اسب خود بود و به جای دیگر نگاه نمی کرد، و من نیز پیوسته به او دعا می کرد، تا چون در برابرم واقع شد، رو به من کرد و فرمود: خدا دعایت را مستجاب کند، و عمرت را دراز، و مال و فرزندت را فراوان گرداند.
من از هیبت او لرزیدم، و در میان یاران خود افتادم، آنان می پرسیدند: تو را چه شده است؟ و من می گفتم: خیر است، و چیزی نگفتم. و چون به اصفهان برگشتیم، خداوند از برکت دعای حضرت علیه السلام، درهای خیر را بر روی من گشود، و مال فراوانی به من داد تا آنجا که امروز، در خانه در بسته خود اموالی دارم که یک میلیون درهم ارزش دارد، و این غیر از ثروت های بیرون خانه من است. و نیز ده فرزند دارم، و عمرم از هفتاد متجاوز است. آری من به امامت این آقایی معتقدم که از اسرار دل من آگاه بود، و خدا دعای او را در حق من مستجاب کرد.
قال الطبری:
حدثنی أبوعبدالله الحسین بن ابراهیم بن عیسی المعروف بابن الخیاط القمی قال: حدثنی أحمد بن محمد بن عبیدالله بن عباس، قال: حدثنی أبوطالب عبیدالله بن أحمد الأنباری، قال: حدثنی عبدالله بن عامر الطائی، قال: حدثنا جماعه ممن حضر العسکر بسر من رأی، قالوا: شهدنا هذا الحدیث قال أبوطالب، و هو ما حدثنی به مقبل الدیلمی: کان رجل بالکوفه له صاحب یقول بامامه عبدالله بن جعفر بن محمد، فقال له صاحب له یمیل الی ناحیتنا و یقول أمرنا: لا تقل بامامه عبدالله، فانه باطل، و قل الحق.
قال: و ما الحق حتی أتبعه؟
قال: امامه موسی بن جعفر و من بعده. فقال الفطحی: و من الامام الیوم منهم؟ قال: علی بن محمد بن علی الرضا علیهماالسلام.
قال: فهل من دلیل؟
قال: نعم أضمر فی نفسک ما شئت، والق علیا بسر من رأی، یخبرک به.
فقال: نعم، فخرجا الی العسکر، فقصدا شارع أبی أحمد، فأخبر أن أباالحسن علیه السلام رکب الی دار المتوکل فجلسا ینتظران عودته.
فقال الفطحی لصاحبه: ان کان صاحبک هذا اماما، فانه حین یرجع ویرانی یعلم ما قصدته، فیخبرنی من غیر أن أسأله.
قال: فوقفا الی أن عاد أبوالحسن علیه السلام فجاء من موکب المتوکل و بین یدیه الشاکریه [۱] و خلفه الرکبه یشیعونه الی داره.
فلما بلغ الی الموضع الذی فیه الرجلان التفت الی الرجل الفطحی فتفل بشی ء من فیه فی صدر الفطحی کأنه غرقی البیض [۲] ، فالتصق بصدر الرجل کمثل داره الدرهم، وفیه مکتوب بخضره: ما کان عبدالله هناک، و لا کذلک.
فقرأه الناس و قالوا: ما هذا؟ فأخبرهم و صاحبه بقصتهما، فأخذ من الأرض التراب فوضعه علی رأسه و قال: تبا لما کنت علیه قبل یومی، والحمدلله علی حسن هدایته، و قال بامامه أبی الحسن علیه السلام [۳] .
روی الکلینی:
عن الحسین بن محمد، عن معلی بن محمد، عن أحمد بن محمد بن عبدالله قال: کان عبدالله بن هلیل یقول: بعبدالله [۴] فصار الی العسکر، فرجع عن ذلک فسألته عن سبب رجوعه، فقال: انی عرضت لابی الحسن علیه السلام أن أسأله عن ذلک فوافقنی فی طریق ضیق، فمال نحوی حتی اذا حاذانی أقبل نحوی بشی ء من فیه، فوقع علی صدری فأخذته، فاذا هو رق فیه مکتوب: ما کان هنالک، و لا کذلک [۵] . [۱۲۲] -۱۲۲- قال الطبرسی: حدثنی أبوالحسین سعید بن سهیل البصری، و کان یلقب بالملاح، قال: و کان یقول بالوقف جعفر بن القاسم الهاشمی البصری، و کنت معه بسر من رأی اذ رآه أبوالحسن علیه السلام فی بعض الطرق فقال له: الی کم هذه النومه، أما آن لک أن تنتبه منها؟ فقال لی جعفر: سمعت ما قال لی علی بن محمد، قد و الله! وقع فی قلبی شی ء. فلما کان بعد أیام حدث لبعض أولاد الخلیفه ولیمه فدعانا فیها، و دعا أباالحسن علیه السلام معنا، فدخلنا فما رأوه أنصتوا اجلالا له، و جعل شاب فی المجلس لا یوقره و جعل یلفظ ویضحک، فأقبل علیه فقال له: یا هذا! أتضحک مل ء فیک، و تذهل عن ذکر الله، و أنت بعد ثلاثه أیام من أهل القبور.
قال: فقلت: أهذا دلیل حتی ننظر ما یکون؟ قال: فأمسک الفتی و کف عما هو علیه، و طعمنا و خرجنا، فلما کان بعد یوم اعتل الفتی و مات فی الیوم الثالث من أول النهار، و دفن فی آخره [۶] .
روی النوری: عن علی بن الحسین المسعودی فی «اثبات الوصیه»، عن أحمد بن محمد مابنداذ الکاتب الأسکافی قال: تقلدت دیار ربیعه و دیار مضر، فخرجت و أقمت بنصیبین، و قلدت عمالی و أنفذتهم الی نواحی أعمالی، و تقدمت الی کل واحد منهم أن یحمل الی کل من یجده فی عمله ممن له مذهب، فکان یرد علی فی الیوم الواحد و الاثنان و الجماعه منهم، فأسأل منهم و أعامل کل واحد منهم بما یستحقه.
فأنا ذات یوم جالس و اذا قد ورد کتاب عاملی بکفرثوثی [۷] یذکر أنه قد وجه الی برجل یقال له: ادریس بن زیاد، فدعوت به فرأیته وسیما قبلته نفسی، ثم ناجیته فرأیته ممطورا [۸] و رأیته من المعرفه بالفقه و الأحادیث علی ما أعجبنی، فدعوته الی القول بامامه الاثنی عشر، فأبی و أنکر علی ذلک و خاصمنی فیه، و سألته بعد مقامه عندنا أیاما أن یهب لی زوره الی سر من رأی لینظر الی أبی الحسن علیه السلام و ینصرف، فقال لی: أنا أقضی حقک بذلک، و شخص بعد أن حملته فأبطأعنی و تأخر کتابه، ثم انه قدم فدخل الی، فأول ما رآنی أسبل عینیه بالبکاء.
فلما رأیته باکیا لم أتمالک حتی بکیت، فدنا منی و قبل یدی و رجلی، ثم قال: یا أعظم الناس منه علی! نجیتنی من النار و أدخلتنی الجنه. و حدثنی فقال: خرجت من عندک و عزمی اذا لقیت سیدی أباالحسن علیه السلام أن أسأله عن مسائل، و کان فیما عددته أن أسأله عن عرق الجنب، هل یجوز الصلاه فی القمیص الذی أعرق فیه، و أنا جنب، أم لا؟ فسرت الی سر من رأی فلم أصل الیه و أبطأ عن الرکوب لعله کانت به، ثم سمعت الناس یتحدثون بأنه یرکب، فبادرت ففاتنی و دخل باب السلطان، فجلست باب الشارع و عزمت أن لا أبرح أو ینصرف، و اشتد الحر علی فعدلت الی باب دار فیه، فجلست أرقبه و نعست فحملتنی عینی، فلم أنتبه الا بمقرعه علی کتفی، ففتحت عینی و اذا أنا بمولای أبی الحسن علیه السلام واقف علی دابته، فوثبت.
فقال لی: یا ادریس! أما آن لک؟ فقلت: بلی، یا سیدی! فقال: ان کان العرق من الحلال فحلال، و ان کان من الحرام فحرام. من غیر أن أسأله، فقلت به، و سلمت لامره علیه السلام [۹] .
قال ابن شهرآشوب: ابومحمد الفحام بالاسناده عن سلمه الکاتب قال: قال خطیب یلقب بالهریسه للمتوکل: ما یعمل أحد بک ما تعمله بنفسک فی علی بن محمد، فلا فی الدار من یخدمه و لا یتعبونه یشیل الستر لنفسه، فأمر المتوکل بذلک فرفع صاحب الخبر ان علی بن محمد دخل الدار فلم یخدم أحد بین یدیه الستر فهب هواء فرفع الستر حتی دخل و خرج، فقال: شیلوا له الستر بعد ذلک فلا نرید ان یشیل له الهواء. و فی تخریج أبی سعید العامری روایه، عن صالح بن الحکم بیاع السابری، قال: کنت واقفیا فلما أخبرنی حاجب المتوکل بذلک أقبلت أستهزی به اذ خرج أبوالحسن، فتبسم فی وجهی من غیر معرفه بینی و بینه، و قال: یا صالح! ان الله تعالی قال فی سلیمان: (فسخرنا له الریح تجری بأمره رخاء حیث أصاب) [۱۰] و نبیک و أوصیاء نبیک أکرم علی الله تعالی من سلیمان. قال: و کأنما انسل من قلبی الضلاله، فترکت الوقف [۱۱] .
قال الراوندی: حدث جماعه من أهل اصفهان، منهم أبوالعباس أحمد بن النصر و أبوجعفر محمد بن علویه، قالوا: کان باصفهان رجل یقال له: عبدالرحمن و کان شیعیا قیل له: ما السبب الذی أوجب علیک به القول بامامه علی النقی علیه السلام دون غیره من أهل الزمان؟
قال: شاهدت ما أوجب ذلک علی، و ذلک أنی کنت رجلا فقیرا، و کان لی لسان و جرأه، فأخرجنی أهل اصفهان سنه من السنین مع قوم آخرین الی باب المتوکل متظلمین.
فکنا بباب المتوکل یوما اذ خرج الأمر باحضار علی بن محمد بن الرضا علیهم السلام، فقلت لبعض من حضر: من هذا الرجل الذی قد أمر باحضاره؟
فقیل: هذا رجل علوی تقول الرافضه بامامته، ثم قیل: و یقدر أن المتوکل یحضره للقتل، فقلت: لا أبرح من هاهنا حتی أنظر الی هذا الرجل أی رجل هو. قال: فأقبل راکبا علی فرس و قد قام الناس یمنه الطریق و یسرته صفین ینظرون الیه، فلما رأیته وقع حبه فی قلبی فجعلت أدعو له فی نفسی بأن یدفع الله عنه شر المتوکل، فأقبل یسیر بین الناس و هو ینظر الی عرف دابته لا ینظر یمنه و لا یسره، و أنا دائم الدعاء له، فلما صار بازائی أقبل الی بوجهه و قال: استجاب الله دعاءک، و طول عمرک، و کثر مالک و ولدک. قال: فارتعدت من هیبته و وقعت بین أصحابی، فسألونی و هم یقولون: ما شأنک؟ فقلت: خیر، و لم أخبرهم بذلک. فانصرفنا بعد ذلک الی اصفهان ففتح الله علی الخیر بدعائه و وجوها من المال، حتی أنا الیوم أغلق بابی علی ما قیمته ألف ألف درهم سوی مالی خارج داری، و رزقت عشره من الأولاد، و قد بلغت الآن من عمری نیفا و سبعین سنه، و أنا أقول بامامه هذا الذی علم ما فی قلبی، و استجاب الله دعاءه فی ولی [۱۲] .
برگرفته از کتاب دانشنامه امام هادی علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *