امامت و رهبری، حاکمان زمان

شهاب الدین نجفی مرعشی فوز دیدار امام

آیت الله العظمی سید شهاب الدین نجفی مرعشی رحمه الله از معدود افرادی است که به حضور امام عصر علیه السلام مشرف شده و در این مورد حکایات متعددی وجود دارد که در بعضی از کتاب های مربوط به این موضوع برخی از آنها را از قول معظم له نقل کرده اند. این حکایات به شرح زیر است: حکایت یکم: ایشان نقل کرد: زمان تحصیل علوم دینی و فقه اهل بیت علیهم السلام فوق العاده مشتاق دیدار جمال دل آرای حضرت بقیی الله الأعظم علیه السلام شدم و عهد نمودم که چهل شب هر چهارشنبه پیاده به مسجد سهله مشرف شده در آنجا بیتوته نمایم. به این قصد که به فوز دیدار امام عصر علیه السلام نایل شوم، بر این عمل مداومت داشتم تا شب چهارشنبه سی و ششم – یا سی و پنجم – که آن شب اتفاقا قدری دیرتر از شب های پیشین حرکت نمودم، هوا ابری و بارندگی بود در نزدیکی مسجد شریف سهله خندقی وجود داشت. هنگامی که قدم به آن خندق گذاردم، تاریکی همه جا را فرا گرفته بود، در آن حال وحشت و خوف از دزدان – که در آن زمان زیاد بودند – مرا فرا گرفت. ناگاه از پشت سر صدای راه رفتن کسی به گوشم رسید، وحشت من افزون شد، برگشتم و نگاه کردم سید عربی را با لباس اهل بادیه دیدم. (تعجب است که در آن تاریکی چگونه سید بودن او را تشخیص دادم، اما در آن زمان به فکر نیفتادم و غافل بودم). او پیش آمد و با زبان فصیح فرمود: ای سید! سلام علیکم. وحشت من زایل شد و آرامش پیدا کردم و با آن سید عرب شروع به صحبت کردم و به راه رفتن ادامه دادیم. آن سید پرسید: کجا می روید؟ عرض کردم: به مسجد سهله و به قصد تشرف به زیارت مولا و امام زمان حضرت بقیی الله الأعظم علیه السلام. [ صفحه ۲۰۵] پس از چند قدم که رفتیم به مسجد زید بن صوحان رسیدیم. آن مرد عرب گفت: خوب است وارد مسجد شویم و نماز تحیت را به جا آوریم. وارد مسجد شدیم و هر کدام دو رکعت نماز را به جا آورده و دعای پس از نماز را خوانیدم. آن شخص عرب آن دعا را از حفظ می خواند. در آن هنگام گویی تمام اجزا و ارکان مسجد با وی آن دعا را می خواندند. انقلابی عجیب در خود مشاهده کردم که از توصیف آن عاجزم. پس از اتمام دعا آن مرد عرب به سوی من نگاه کرد و گفت: یا سید! آیا گرسنه ای؟ خوب است شامی خورده و پس از آن به مسجد سهله برویم. سفره ی غذایی را از زیر عبای خود بیرون آورد، در میان آن سفره سه قرص نان و دو – سه دانه خیار بسیار سبز بود که گویی تازه از بستان چیده بودند و حال آن که آن زمان چله ی زمستان بود. من با مشاهده ی همه ی این حالات باز هم انتقال پیدا نکردم که آن شخص عرب کیست؟ پس از صرف شام به مسجد سهله رفتیم و آن سید عرب تمامی اعمال مسجد سهله را به جا آورد و من هم از او پیروی کردم. هنگامی که فریضه ی مغرب و عشا را به جای آوردم من هم به او اقتدا کردم بدون این که از خود بپرسم که این شخص عرب کیست؟ سپس آن سید عرب به من گفت: آیا شما نیز پس از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روید، یا در مسجد سهله می مانید؟ گفتم: می مانم. پس از آن با آن سید عرب در وسط مسجد بر روی سکوی مقام حضرت امام صادق علیه السلام نشستیم و من به آن سید عرب عرض کردم: آیا میل چای یا قهوه یا دخانیات دارید تا حاضر کنم؟ آن سید گفت: این امور فضول معاش است و ما از آنها اجتناب می کنیم. این کلمه در من تأثیر بسیار گذاشت که تاکنون هم هر وقت یک استکان چای صرف می نمایم، فرمایش آن سید عرب در نظرم می آید و اعضای من مرتعش [ صفحه ۲۰۶] می شود. به هر حال مجلس ما دو – سه ساعت به طول انجامید و در خلال آن مطالبی مطرح شد که اختصارا به این شرح است: آن سید مطالبی در چگونگی استخاره کردن ارائه کرد و به خواندن برخی از سوره ها پس از نمازهای واجب یومیه تأکید نمود و خواندن دو رکعت نماز بین نمازهای مغرب و عشا و مطالبی دیگر. پس از آن صحبت ها من برای رفع حاجتی از جای برخاستم و به سمت در مسجد حرکت کردم که سر حوض بروم در وسط راه به ذهن من خلجان نمود که این شب چه شبی است؟ و این سید عرب صاحب فضایل کیست؟ شاید همان مطلوب و گمشده ی من است. به مجرد خطور این مطلب به ذهنم به داخل ساختمان برگشتم و متوجه شدم که از آن سید عرب اثری نیست و اصلا کسی در مسجد حضور ندارد و حال آن که من هنوز از مسجد بیرون نرفته بودم. به این ترتیب من به مراد خود رسیده بودم در حالی که او را نشناخته بودم. از این رو دیوانه وار اطراف مسجد تا صبح قدم زدم، نظیر عاشقی دلسوخته که معشوق خود را گم نموده است. [۱۴۱] .
حکایت دوم: معظم له نقل کرده اند که: وقتی در سامرا اقامت داشتم شبی برای زیارت حضرت سید محمد علیه السلام از سامرا بیرون رفتم و راه را گم نمودم. پس از یأس از زندگی خود به واسطه ی تشنگی فوق العاده و گرسنگی و وزیدن باد سموم در قلب الاسد بی هوش شده روی خاک های گرم افتادم. ولی دفعتا چشم باز کردم و سر خود را بر روی زانوی شخصی دیدم. آن شخص کوزه ی آبی به لب من رسانید که تا کنون نظیر آن آب را در گوارایی و شیرینی نیاشامیده بودم. پس از خوردن آب سفره ی نان را باز نمود. دو – سه قرص نان ارزن در آن بود. پس از صرف غذا آن مرد عرب به من فرمود: نهری جاری در این جا وجود دارد [ صفحه ۲۰۷] خود را در آن شست و شو بده. من گفتم: در این جا نهری نیست و گرنه من این قدر تشنه نمی شدم که مشرف به هلاکت باشم. آن مرد عرب فرمود: این آب است که در این جا جاری است. من به مجرد صادر شدن این کلمه از آن شخص عرب دیدم در آن جا نهر باصفایی است و تعجب کردم که نهر آب در کنار من بوده و من از تشنگی و عطش بسیار نزدیک به هلاک شدن بودم! آن مرد عرب سپس از من پرسید: قصد کجا داری؟ گفتم: حرم مطهر سید محمد علیه السلام. آن شخص عرب فرمود: این هم حرم سید محمد است. من مشاهده کردم و دیدم نزدیک بقعه ی سید محمد علیه السلام هستم و حال آن که محلی را که در آن جا راه گم کرده بودم قادسیه بود و مسافت فراوانی از آنجا تا مرقد سید محمد علیه السلام وجود داشت. در فاصله ی مصاحبت با آن مرد عرب از وی استفاده ی فراوان بردم و مطالب چندی برایم توضیح داد. از سفارش ها و توصیه های وی: تأکید بر تلاوت قرآن مجید. – انکار تحریف قرآن. – نیکی به والدین. – رفتن به زیارت بقاع متبرکه و امامزادگان. – احترام به ذریه ی علوی. – خواندن نماز شب. – ذکر تسبیح حضرت زهرا علیهاالسلام. – تأکید در زیارت حضرت سیدالشهداء علیه السلام بود. در این هنگام از فکرم خطور کرد که نکند این شخص امام زمان علیه السلام باشد. با بروز این فکر در ذهنم ناگاه آن شخص عرب از نظرم ناپدید گردید و چقدر متأسف شدم که یار در کنارم بوده است و گمشده را یافته بودم اما او را نشناختم. [ صفحه ۲۰۸]
حکایت سوم: معظم له فرمودند: بار دیگر در همان زمان اقامت در سامرا چندی در سرداب مقدس شب ها بیتوته می کردم. شب های زمستان بود. در اواخر یکی از آن شب ها که در سرداب مقدس بودم، ناگاه صدای پایی شنیدم. با آن که در سرداب بسته بود، فوق العاده وحشت نمودم که شاید یکی از مخالفان شیعه و از دشمنان اهل بیت علیهم السلام باشد. شمعی که با خود داشتم خاموش شده بود، اما صدا و لحن نیکویی به گوشم رسید که فرمود: سلام علیکم و نام مرا به زبان آورد. من جواب دادم و عرض کردم: شما کی هستید؟ فرمود: یکی از بنی اعمام شما. عرض کردم: در سرداب بسته بود شما از کجا وارد شدید؟ سید فرمود: ان الله علی کل شی ء قدیر. من عرض کردم: اهل کجا هستید؟ فرمود: اهل حجازم. سید حجازی فرمود: چرا در این وقت به این جا آمده اید؟ عرض کردم: حوائجی دارم و به جهت آنها متوسل شده ام. فرمود: جز یک حاجت بقیه ی حوائج شما برآورده خواهد شد. سپس آن سید حجازی سفارش هایی را کردند، از جمله تأکید بر اقامه ی نماز جماعت، مطالعه ی فقه حدیث، تفسیر، صله ی رحم، رعایت حقوق استادان و معلمان و تأکید در مطالعه و حفظ «نهج البلاغه» و ادعیه ی «صحیفه ی سجادیه». من از آن سید حجازی خواستم که برای من به درگاه الهی دعا کند. آن بزرگوار دست ها را به سوی آسمان برداشت و عرض کرد: الهی بحق النبی و آله این سید را موفق به خدمت شرع بفرما، حلاوت مناجات با خود را به او بچشان، حب او را در قلوب مردم جای ده و او را از شر و کید شیاطین، مخصوصا حسد مصون فرما. [ صفحه ۲۰۹] در طی صحبت آن سید حجازی قدری تربت حضرت سیدالشهداء علیه السلام را که با هیچ چیز مخلوط نبود و به اندازه ی چند مثقال بود، به من داد که مختصری از آن تربت هنوز در نزد من است و یک انگشتر عقیق هم به من داد که هنوز هم آن را دارم و آثار فراوانی از آن دیده ام. پس از آن زمان ناگاه فهمیدم که آن سید حجازی ناپدید شد و من آن زمان فهمیدم که آن سید حجازی امام زمان علیه السلام بوده است و متأسفانه در وقت حضور وی ندانستم.
حکایت چهارم: آیت الله ابن العلم دزفولی در کتاب «منتخبات» خود، داستان دیگری از تشرف معظم له، به زیارت ولی الله اعظم امام زمان – عجل الله تعالی فرجه الشریف – نقل کرده است، ولی نامی از معظم له نبرده، بلکه نوشته است: یکی از زعما و بزرگان در سال ۱۳۵۸ قمری داستان تشرف خود را برایم چنین املا کرد که: زمان اقامتم در سامرا در ثلث آخر شب جمعه ای برای بعضی از حوائج قلبیه بدون اطلاع رفقا از مدرسه بیرون رفتم و به سوی سرداب مقدس شتافتم و مشغول توسل به وجود مبارک صاحب الامر علیه السلام شدم. شمعی که همراه داشتم روشن کردم و شروع به خواندن زیارت ناحیه ی مقدسه نمودم، به مجرد روشن شدن شمع شخصی از اهل سنت که احساس نموده بود، کسی در سرداب مقدس است به طمع مال و از روی عداوت مذهبی وارد سرداب گردید و در حالی که – چاقو یا خنجری – در دست داشت به من حمله کرد. و من گویی ملهم شدم به این که شمع را خاموش نمایم و چنین کردم و هراسان از هول جان به اطراف می دویدم و آن شخص سنی نیز مرا تعقیب می کرد تا این که در آن تاریکی عبای مرا گرفت و من در آن حال اضطرار حقیقی، متوجه ولی عصر علیه السلام شده و بی اختیار عرض کردم: یا صاحب الزمان! ناگهان شخص دیگری در سرداب پیدا شد و صیحه ای بر آن شخص سنی زد که در همان حال افتاد و من نیز از شدت ترس حالت غشوه و ضعف پیدا کردم. پس از اندکی به هوش آمدم و دیدم که سرم در دامن کسی است و با کمال ملاطفت [ صفحه ۲۱۰] مشغول به هوش آوردن من است. چشمانم را باز کردم و دیدم که شمع روشن است و آن شخص که سر مرا به دامن گرفته در زی اعراب بادیه ی اطراف شهر نجف است. آن شخص چند دانه ی خرما به من مرحمت کرد که هسته نداشتند، در آن حال متوجه این مطلب نبودم، ولی پس از خوردن آنها و ناپدید شدن آن شخص متوجه شدم که دانه های خرما بدون هسته بودند. آن شخص فرمودند: خوب نیست در چنین موارد خوف، تنها به این جا بیایی. سپس اضافه کردند که این چند نفر شیعه که در سر من رأی هستند، ملاحظه ی غربت عسکریین علیهماالسلام نمی نمایند و اقلا در شبانه روز، هر کدام از آنها دو مرتبه به حرم عسکریین علیهماالسلام مشرف نمی شوند! بعد طی مکالماتی که بین من و آن شخص رد و بدل شد، ایشان اظهار غربت اسلام و این که باید آن را یاری کرد، نمود و مطالب دیگر نیز بیان فرمود که از آن جمله آرزوی ایشان مبنی بر پیدا کردن کتاب شریف «ریاض العلماء» میرزا عبدالله افندی بود و اتفاقا از این کتاب تمجید فراوانی نمود. به مجرد این که از خیال من گذشت که شخص عرب بدوی را چه مناسبت است با این سخنان و با این کتاب، که در آن حال آن شخص ناپدید شد و من که تازه متوجه شده بودم چه سعادتی نصیبم شده بود و قدر آن را ندانستم، واله و حیران به تفحص پرداختم، ولی اثری از آن شخص عرب نیافتم. از کثرت تأثر و شدت تألم مفارقت آن وجود مبارک مات و مبهوت از سرداب بیرون آمدم در حالی که آن شخص سنی همان طور مدهوش افتاده بود و من به سوی حرم عسکریین علیهماالسلام شتافتم. ابن العلم دزفولی در کتابی دیگر که زندگی نامه آیت الله العظمی مرعشی نجفی را تا سن ۲۴ سالگی ایشان با املای خود معظم له تقریر کرده، عین این داستان را درباره ی خود معظم له آورده است. [۱۴۲] . [ صفحه ۲۱۱]
شب وصال
بعد از ظهر یک روز سه شنبه ی سرد زمستانی بود و من وسایل مربوط به رو به راه کردن چای و قهوه و قلیان را در بقچه ای گذاشته و آماده ی رفتن بودم. رفتن به مسجد سهله و شوق دیدار مولایم آقا امام زمان علیه السلام. عهد کرده بودم که تا چهل شب چهارشنبه ی پیاپی به مسجد سهله بروم و به عبادت و راز و نیاز بپردازم تا بلکه توفیق ملاقات امام را پیدا کنم. آخر ممکن نیست که چهل شب چهارشنبه بگذرد و امام زمان علیه السلام به مسجد سهله نیاید. تا به حال، سی و چهار – پنج هفته ی پشت سر هم به مسجد سهله رفته و شب را تا به صبح در آنجا مانده بودم. دیگر چیزی نمانده بود که چهل شب، تکمیل شود. اما مگر آسمان می گذاشت؟! اخم هایش را کرده بود توی هم و می نالید و اشک می ریخت. ابرهای سیاهی که آن روز میهمان آسمان نجف و کوفه بودند همه جا را تاریک و خیس کرده بودند و قصد رفتن هم نداشتند. من هم بقچه در بغل، کنار پنجره ی حجره ایستاده و چشم به آسمان دوخته بودم که کی باران بند می آید. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. می ترسیدم نتوانم اول اذان مغرب، خودم را به مسجد سهله برسانم. از طرفی به صلاح نبود که در تاریکی شب توی بیابان باشم، آن هم تک و تنها! آخر داستان های زیادی درباره ی دزدها و راهزن هایی که در آن مسیر در تاریکی شب به رهگذران تنها حمله کرده اند و چه بلاها که به سرشان نیاورده اند شنیده بودم. توی همین افکار بودم که با برقی که از آسمان جهید و صدای سهمگین رعدی که چند ثانیه پس از آن غرید به خود آمدم: – دیگر خیلی دارد دیر می شود. هر طوری شده باید بروم. این حرف ها را به خود گفتم و به راه افتادم. ابرها هم که دیدند نمی توانند جلوی رفتن مرا بگیرند، از رو رفتند و بساط گریه و زاری شان را جمع کردند. هوای تمیز و لطیفی بود، اما راه رفتن بر روی آن زمین های پر از گل و شل، چندان آسان نبود، به خصوص با آن نعلین های پر از وصله و پینه و درب و داغان!. به نزدیکی مسجد [ صفحه ۲۱۲] سهله که رسیدم، دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. هزار جور فکر و خیال به سوی ذهنم هجوم آورد. وقتی به یاد دزدها و راهزن ها افتادم حسابی هول برم داشت. به خندقی که در نزدیکی مسجد سهله بود رسیدم. آب زیادی توی آن جمع شده بود. دامن عبا و قبایم را جمع کردم و «بسم الله» گویان پا در درون خندق گذاشتم. اما در یک آن، سر جایم میخکوب شدم. گوش هایم را تیز کردم. صدای پای کسی را که در درون گل ها قدم بر می داشت از پشت سر شنیدم. دلم هری ریخت پایین و عرق سردی روی پشتم حس کردم که داشت به سمت پایین می شرید. ضربان قلبم شدت گرفت و صدای تاپ و توپ آن را در آن سکوت سنگین وحشت زا، به خوبی می شنیدم. با هزار ترس و لرز برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. شبح مرد سید عربی را دیدم که داشت به من نزدیک می شد. نمی دانم در آن تاریکی، از کجا فهمیدم که سید است؟! پیش از آن که من چیزی بگویم، او با صدای رسا و زبان عربی فصیح گفت: – ای سید! سلام علیکم. خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و جواب سلامش را دادم. اضطراب و نگرانی، سرزمین وجودم را تخلیه کرد و جای خود را به آرامش و سکون داد. به من که رسید پرسید: – به کجا می روی سید؟ – به مسجد سهله. – به مسجد سهله؟! آن هم در این شب سرد و بارانی و تاریک؟! نمی شد می گذاشتی برای وقتی دیگر؟ – نه، نمی شد. یعنی برنامه ام به هم می خورد. حیف می شد. – چه چیزی حیف می شد؟ – عهد کرده ام چهل شب چهارشنبه پیاپی در مسجد سهله بیتوته کنم تا ان شاء الله آقا امام زمان علیه السلام را ملاقات نمایم. تا امروز، سی و چهار – پنج شب چهارشنبه موفق شده ام به مسجد سهله بروم. حالا که تا اینجا رسانیده ام، حیف می شد به خاطر باران یا تاریکی هوا، برنامه ام را ناتمام می گذاشتم… [ صفحه ۲۱۳] دیگر رسیده بودیم به مسجد زید بن صوحان. رفتیم توی مسجد و هر کدام دو رکعت نماز تحیت مسجد خواندیم. بعد از نماز، سید عرب شروع کرد به خواندن دعایی مخصوص، آن هم از حفظ! دیدم در و دیوار مسجد با او هم آوا شده اند و دعاهایی را که او می خواند زمزمه می کنند. با این که فقط ما دو نفر داخل مسجد بودیم، ولی می پنداشتی که هزار نفر دارند با هم دعا می خوانند. دعایی از سر سوز! عجیب تحت تأثیر آن دعا و فضا قرار گفته بودم. هرگز چنین ندیده بودم و از هیچ مجلس دعایی چنین لذتی نبرده بودم. دعا که تمام شد، احساس کردم خیلی گرسنه ام. هنوز در این مورد کلمه ای بر زبان نیاورده بودم که سید عرب سفره ای از زیر عبایش بیرون آورد و در حالی که آن را پیش رویمان می گستراند گفت: – سید! تو گرسنه ای – خوب است شام بخوریم و بعد از آن عازم مسجد سهله بشویم. سه قرص نان و دو – سه تا خیار بسیار سبز و تازه در سفره بود. پوست خیارها انگار که چرب باشد برق می زد و بوی آن انسان را به هوس می انداخت. عجیب است که اصلا به ذهنم خطور نکرد که این سید عرب این خیارهای به این سبزی و تازه ای را در این چله ی زمستان از کجا آورده است؟! شام ساده اما بی نظیری بود. سید عرب، سفره را جمع کرد، گفت: – پاشو به مسجد سهله برویم. نماز مغرب و عشا را در آنجا خواهیم خواند. وقتی وارد مسجد سهله شدیم، ابتدا دو رکعت نماز تحیت مسجد را خواندیم. با این که آن روزها دچار حالتی شده بودم که در عدالت هر کسی – حتی کسانی که سال ها آنها را می شناختم و هیچ خلاف شرع و عرفی از آنها ندیده بودم – شک می کردم و نمی توانستم در نماز جماعت به آنها اقتدا کنم، اما همین که سید عرب به نماز مغرب و عشا، قامت بست بی اختیار و با طیب خاطر به او اقتدا کردم. هر کاری که سید انجام می داد، من هم انجام می دادم. نافله ی مغرب و عشا و دعای مخصوص را سید خواند، همچنین نمازهای دو رکعتی وارده در مقامات مختلف از قبیل مقام امام سجاد زین العابدین علیه السلام، مقام امام صادق علیه السلام و مقام حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام [ صفحه ۲۱۴] را. وقتی او نماز می خواند، به وضوح حس می کردم که همه ی اجزا و ارکان مسجد هم دارند هماهنگ با او نماز می خوانند و ذکر می گویند. این دومین باری بود که من در یک شب، چنین چیزی را تجربه می کردم: – سید برنامه ات چیست؟ آیا بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روی یا همین جا می مانی؟ این سؤالی بود که سید عرب، بعد از اتمام اعمال مسجد سهله از من پرسید. من هم جواب دادم: – همین جا می مانم. می ترسم همان وقتی که من به مسجد کوفه می روم، آقا تشریف بیاورند به اینجا و من بعد از این همه زحمت، از فوز دیدار روی مبارکش محروم بمانم. وقتی در وسط مسجد، در مقام امام صادق علیه السلام نشستیم، پرسیدم: – آیا چای یا قهوه یا قلیان میل دارید تا برایتان آماده کنم؟ پاسخی داد که تا اعماق وجودم نفوذ کرد و تنم را لرزاند. الان هم که ده ها سال از آن زمان می گذرد، هر وقت می خواهم یک استکان چای بنوشم بیاد آن جمله می افتم و تمام بدنم شروع می کند به لرزیدن! او گفت: – اینها از امور غیر ضروری زندگی است و ما از آن اجتناب می کنیم. نسیم ملایم و روح افزایی وزیدن گرفت. انگار نه انگار که زمستان بود! صحبت هایمان گل انداخت و حدود دو ساعت به طول انجامید. صحبت از استخاره به میان آمد. پرسید: – سید! چگونه استخاره می کنی؟ – خب معلوم است. ابتدا سه تا صلوات می فرستم. بعد سه مرتبه می گویم: «استخیر الله برحمته خیری فی عافیی». [۱۴۳] . پس از آن مقداری از دانه های تسبیح را می گیرم و دو تا – دو تا می شمارم. اگر [ صفحه ۲۱۵] دست آخر دو تا ماند، استخاره بد است و اگر یکی ماند، خوب است. سید عرب، نگاهش را از سر محبت در نگاه من گره زد و گفت: «این نوع استخاره، باقی مانده ای دارد که به شما نرسیده است و آن این است که اگر دست آخر، تنها یک مهره از تسبیح باقی ماند فورا حکم به خوبی استخاره نکنید، بلکه توقف کنید و دوباره بر ترک عمل مورد نظر، استخاره نمایید. اگر در پایان شمارش، دو تا مهره باقی ماند، معلوم می شود که آن استخاره خوب بوده و چنانچه یک مهره باقی ماند، معلوم می شود که آن استخاره، میانه بوده است. بر اساس قواعد علمی، باید برای این روش از استخاره از او دلیل می خواستم، اما به مجرد شنیدن حرف هایش، دربست تسلیم شده و همه اش را پذیرفتم. نه تنها در مورد استخاره، بلکه در مورد سایر سخنانش نیز چنین بود. از جمله او بر این موارد تأکید کرد: «- بعد از نمازهای واجب پنجگانه ی شبانه روزی این سوره ها را بخوان؛ «بعد از نماز صبح، سوره یس، بعد از نماز ظهر سوره ی نبأ، بعد از نماز عصر، سوره نوح، بعد از نماز مغرب، سوره ی واقعه و بعد از نماز عشا سوره ی ملک. بین نمازهای مغرب و عشا دو رکعت نماز بخوان. در رکعت اول بعد از سوره ی حمد هر سوره ای که دوست داشتی بخوان، اما در رکعت دوم بعد از حمد، سوره ی واقعه را. بعد از نمازهای پنجگانه این دعا را نیز بخوان: «اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشی الصدر و وسوسی الشیطان، برحمتک یا ارحم الراحمین». [۱۴۴] . بعد از ذکر رکوع در نمازهای پنجگانه، بخصوص در رکعت آخر این دعا را بخوان: «اللهم صل علی محمد و آل محمد و ترحم علی عجزنا و اغثنا بحقهم». [۱۴۵] . [ صفحه ۲۱۶] شرایع الاسلام مرحوم محقق حلی کتاب بسیار خوبی است و به جز اندکی از مطالب آن، الباقی تماما مطابق با واقع می باشد. سعی کن زیاد قرآن بخوانی و ثواب آن را به شیعیانی که از دنیا رفته اند و وارثی ندارند، یا وارث دارند ولی یادی از آنها نمی کنند هدیه کنی. وقتی نماز می خوانی، تحت الحنک عمامه ات را از زیر چانه ات رد کن و سر آن را در عمامه ات قرار بده. زیارت حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام را فراموش مکن». بعد هم در حق من دعا کرد: «خدا تو را از خدمتگزاران شرع مقدس اسلام قرار دهد». نمی دانم چگونه به من الهام شده بود که این مرد از همه چیز، حتی از عالم ارواح و آینده ی اشخاص، مطلع است. این بود که با نگرانی و اضطراب نسبت به آینده ی دینی ام پرسیدم: – نمی دانم، عاقبت کارم خیر است یا نه؟ نمی دانم نزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم یا خدای ناکرده روسیاه؟ جوابی که به من داد آسودگی خیال را برایم به ارمغان آورد: – عاقبت تو خیر و سعیت مشکور است و بحمدالله نزد خداوند متعال روسفیدی. آخرین نگرانی ام را نیز با وی در میان گذاشتم: – نمی دانم آیا پدر و مادر و دیگر کسانی که حق بر گردن من دارند از من راضی اند یا نه؟ و جواب او این بود: – همه ی آنها از تو راضی اند و درباره ات دعا می کنند. – اگر ممکن است شما هم لطف کنید و برایم دعا کنید که در راه تألیف و تصنیف علوم دینی، موفق باشم. [ صفحه ۲۱۷] هنگامی که در این مورد برایم دعا کرد اجازه گرفتم تا برای تجدید وضو از مسجد خارج شوم. نزدیک حوض که رسیدم، رفتم توی فکر: «امشب چه شبی است؟! این سید عرب کیست که این همه فضل دارد؟! اصلا توی آن تاریکی کنار خندق از کجا رنگ عمامه ی مرا تشخیص داد و متوجه سیادت من شد؟! در این چله ی زمستان آن خیارهای به آن سبزی و تازه ای را از کجا آورده بود؟ و… نکند این آقا همان مقصود و معشوق من باشد که حدود سی و پنج – شش شب چهارشنبه به شوق دیدارش به این جا آمده و بیتوته کرده ام… نکند او امام زمان من باشد و من ساعت ها با او بوده و او را نشناخته ام…». تا این افکار به ذهنم خطور کرد، دلم هری ریخت پایین و عرق بر پیشانی ام نشست. با اضطراب برگشتم و به جایگاهی که روی آن نشسته بودیم، نگاهی انداختم اما… اما از آن مرد خبر و اثری نبود. در داخل مسجد شروع کردم به این طرف و آن طرف دویدن و اشک ریختن. حتی یک نفر هم جز من در مسجد نبود! یادم آمد از این شعر که می گوید: آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم از مسجد خارج شدم و شروع کردم به این سو و آن سو دویدن در اطراف مسجد. گاه داخل مسجد می شدم و گاه بیرون می آمدم. با خود شعر می خواندم و دیوانه وار می گریستم و بر سر می زدم. بالاخره سپیده ی صبح دمید ولی خورشید جمال معشوقم دوباره طلوع نکرد. من ماندم و اندوهی بزرگ که بر دلم سنگینی می کرد…. [۱۴۶] . آری، آن گونه که بیان شد، بعضی از علما و صالحین – مانند شیخ انصاری، علامه سید بحرالعلوم، جد آیت الله بروجردی رحمه الله و دیگران – در زمان غیبت کبری به حضور امام زمان علیه السلام به صورت ناشناخته می رسیدند؛ آیت الله شاهرودی رحمه الله هم دو بار به طور ناشناخته به حضور امام زمان علیه السلام رسید که خودش اجازه نقل آن را داده بود. [ صفحه ۲۱۸]
در راه سامرا
قضیه اول: بار اول در زمانی که هنوز وسائل نقلیه موتوری نیامده بود و مردم با اسب و الاغ رفت و آمد می کردند، آقای شاهرودی هنوز ازدواج نکرده بود و ساکن مدرسه بزرگ مرحوم آخوند بودند، در ایام زیارتی مثل اول و نیمه رجب و نیمه شعبان و روز عرفه و اربعین گاهی عاشورا صبحانه ی ساده ای که عبارت از نان و چای بود می خوردند و کیسه توتون و کبریت و سبیل [۱۴۷] پیپ گلی را بر می داشتند و پیاده عازم زیارت می شدند. از نجف تا کربلا سه کاروان سرای شاه عباس وجود داشت و این فاصله را به سه قسمت و هر قسمت را یک خوان می نامیدند، خوان اول مصلی خوان دوم شور و نص [۱۴۸] و خوان سوم را نخیله می نامیدند. علت این که قسمت سوم را خوان نخیله می گویند، این است که در زمان حضرت امام حسین علیه السلام چندین درخت خرما در آنجا موجود بوده است و آن قسمت از آن منطقه را نخیلات می گفتند به همان مناسبت کاروان سرای سوم را خوان نخیله نامیده اند و فاصله خوان نخیله تا کربلا سه فرسخ است. مرحوم آقای شاهرودی این مسیر را پیاده طی می نمودند. در مدرسه بزرگ مرحوم آخوند خراسانی شخصی بود به نام شیخ حسن همدانی از حاجی زاده های همدان بوده، وی دارای هیکلی درشت و قدی بلند و هم چنین وضع مالی او خوب و لباس های مرتبی هم می پوشید و هر موقع هم که می خواست کربلا برود الاغی اجاره می کرد و به راحتی مسافرتش را انجام می داد. در یکی از مواقع زیارتی که آقای شاهرودی قصد زیارت داشت، شیخ حسن همدانی خدمت آقا آمد و گفت: جناب استاد من می خواهم این بار در خدمت شما [ صفحه ۲۱۹] و مانند شما با پای پیاده کربلا بروم. آقای شاهرودی فرمودند که چون شما به اصطلاح سایه رس هستید و پیاده روی نکرده اید قدرت ندارید که با من همگام شوید و چون این فاصله از نجف تا کربلا تمامش رمل [۱۴۹] است، بعید می بینم که بتوانید پیاده در این رمل ها قدم بردارید. شیخ حسن گفت: من از نظر جثه از شما قوی تر هستم. آن گاه اصرار کرد، خلاصه آقای شاهرودی قبول نمودند، اتفاقا زیارت اول ماه رجب بود، صبح پس از صرف همان صبحانه ساده از مدرسه بزرگ مرحوم آخوند به طرف خوان مصلی به راه افتادند تا حدود یک فرسخ، شیخ حسن جلو جلو می رفت و هر چه مرحوم آقای شاهرودی می گفتند: که صبر کنید با هم برویم، مرحوم شیخ حسن می گفت: یا الله! راه بیایید شما مثل من قدرت ندارید، خیال کردید که من نمی توانم پیاده روی کنم؟ حدود دو فرسخ که از نجف دور شدند آقا شیخ حسن یواش یواش خسته شده و قدم هایش کندتر شده بود و آقای شاهرودی به همان روال سابق که حرکت می نمود به او رسید و فرمود: چرا یواش حرکت می کنید؟ شیخ حسن گفت: با هم راه برویم بهتر است. مقداری دیگر که راه رفتند: شیخ حسن عقب افتاد و خسته شد، هر چه مرحوم آقای شاهرودی، شیخ را تشویق به حرکت نمود، فایده نکرد و گفت: آقا واقعا خسته شدم، بهتر است مقداری استراحت کنیم. همانجا نشستند تا آنکه ظهر گذشت، حالا هم گرسنه شده بودند و هم تشنه در آن حوالی هم نه آب بود و نه آبادانی. مرحوم شیخ حسن گفت: دلم درد گرفته است و اشاره به آقای شاهرودی که قدری دلم را مالش بده. آقای شاهرودی هم مشغول مالیدن دل او شده که ناگهان شیخ حسن شهادتین بر [ صفحه ۲۲۰] زبان جاری نمود و داعی حق را لبیک گفت، آقای شاهرودی می ماند با یک جنازه در بیابان، اگر جنازه را بگذارند و بروند که کسی را خبر کند، ممکن است شب حیوانات وحشی او را بخورند و اگر بمانند در آن بیابان بی آب و غذا برای خودشان خطر مرگ را داشت، چندین بار آمد جلوی آنهایی که با اسب و قاطر و الاغ در حرکت بودند تا شاید بتواند یک مرکبی گرفته و جنازه را به نجف برگرداند. اما آنها هیچ اعتنایی نکردند، حدود غروب آفتاب شده بود و خیلی خیلی مضطرب و متحیر شده بودند، برگشتند بر سر جنازه شاید که رمقی در او باشد، دیدند که نه، هیچ خبری نیست و جنازه هم سرد شده است. در همین حال اضطراب و تحیر صدای سم اسبی را شنید، چون نظر کرد دید که یک اسب سوار با لباس های سفید و اسب سفید یک نیزه هم در دست و شال سبزی هم به کمر بسته بود به زبان فارسی فرمود: آقا سید محمود شاهرودی چه شده است؟ عرض کرد: آقا سید! من هر چه به این شیخ گفتم که بابا تو قادر به پیاده روی با من نیستی به حرف من گوش نکرد و آمد و الآن متحیرم که چه کنم و آفتاب هم غروب کرده است و این چهارپادارهای بی مروت هم هیچ اعتنایی ندارند. آن شخص اسب سوار فرمودند: حالا چه می خواهی؟ آقای شاهرودی عرض کرد: یک حیوان برای حمل جنازه به نجف اشرف کافی است چون زیارت این سفر ما مبدل به مرده کشی شده است. آن آقا اشاره نمود، یک مرد عرب با الاغ های خود آمد و آن آقا فرمود: یک حیوان بده به این سید. آن عرب یک الاغ آورد و رفت. آقای شاهرودی عرض کرد: آقا سید پول آن چقدر می شود؟ فرمودند: پول آن داده شده است. عرض کرد: این حیوان را در نجف به چه کسی تحویل بدهم؟ فرمودند: الاغ را رها کنید، خودش راه را بلد است و می رود. عرض کرد: آقا! اسم شما چیست؟ [ صفحه ۲۲۱] فرمودند: عبدالله بن حسن. عرض کرد: در کجا شما را می توانم ملاقات کنم؟ فرمودند: در پشت شهر نجف، طرف راه مدینه نزدیک کوره های آجرپزی جایی است معروف. آن گاه آن آقای اسب سوار خداحافظی کرد و رفت، حالا هوا تاریک شده و آقای شاهرودی مانده با یک حیوان و یک جنازه، مسافران و چهارپادارها هم دیگر رفت و آمد نمی کنند، یک مرتبه آقای شاهرودی به خود آمد و فهمید که آن سید حضرت حجت علیه السلام بوده است و با خود گفت: ای کاش که قبل از آن که ایشان بروند می شناختم و تقاضای کمک بیشتری هم می کردم. اما دیگر حالا چاره ای نیست، بالأخره با توکل به خداوند حیوان را آورد کنار جنازه، حیوان هم آرام ایستاد و هنگامی که جنازه را خواست بردارد، دید آنقدر سبک است که مثل یک تخته خشک، در حالی که باید خیلی سنگین باشد، جنازه را بالای حیوان گذاشت و با عمامه آن را بسته و عبا را روی آن انداخت و چون از این کارها فارغ شد همین که آقای شاهرودی اراده حرکت نمود، حیوان هم به سوی نجف اشرف حرکت کرد و پس از مختصر وقتی به دروازه ی نجف رسیدند. شهر نجف در آن موقع دارای دروازه بود و هنگام غروب آفتاب از ترس هجوم بدوی های مهاجم و غارتگر دروازه ها را می بستند. این حیوان مثل این که می داند باید چکار کند از طرف کوفه به سمت نهر آبی به نام جدول که کنار غسال خانه بود و فعلا هم آثار مختصری از آن باقی مانده است آمده و مقابل غسال خانه ایستاد. ناگاه صدایی از داخل برآمد که آقا سید محمود شاهرودی! جنازه ی شیخ حسن را آوردی؟ مرحوم آقای شاهرودی جواب داد: بلی آوردم. گفت: بیاور، باز هم به تنهایی جنازه را باز نموده و از حیوان پیاده کرد و به داخل غسال خانه وارد نمود بدون این که احدی را ببیند در حالی که صدا را از داخل شنیده بود، آن حیوان هم رفت، آقای شاهرودی آمد رو به بلندی طرف نجف دید [ صفحه ۲۲۲] که دروازه ها بسته است با زحمت از سوراخ های خراب شده، وارد شهر شد و به مدرسه ی بزرگ آخوند آمد، درب مدرسه را کوبید، خادم درب را باز نموده با حالت تعجب گفت: آقا کربلا چه شد؟ شیخ حسن همدانی کجا است؟ رفقا جمع شدند و ایشان قضیه را مفصلا شرح داد، صبح آن شب همه با هم به سوی غسال خانه آمدند دیدند جنازه شیخ غسل داده، حنوط و کفن شده حاضر و آماده است، جنازه را تشییع و در وادی السلام دفن نمودند رحمت الله علیه. بعد از آن هر چه رفتند در محله کوره های آجرپزی و از نام و نشانی آن شخص منظور «عبدالله بن حسن» پرسیدند ساکنین آن محله از چنین نام و آن شخص اظهار بی اطلاعی نمودند.
برگرفته از کتاب چهرههای درخشان سامرا نوشته آقای علی ربانی خلخالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *