احادیث و سخنان

سخنان امام هادی در مورد فرزندان حضرت فاطمه

[۴۴۵] -۹۳- قال الراوندی: ان اباهاشم الجعفری قال: ظهرت فی ایام المتوکل امراه تدعی انها زینب بنت فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله فقال لها المتوکل: انت امراه شابه، و قد مضی من وقت وفاه رسول الله صلی الله علیه و آله ما مضی من السنین. فقالت: ان رسول الله صلی الله علیه و آله مسح علی راسی و سال الله ان یرد علی شبابی فی کل اربعین سنه، و لم اظهر للناس الی هذه الغایه، فلحقتنی الحاجه فصرت الیهم. فدعا المتوکل مشایخ آل ابی طالب و ولد العباس و قریش، فعرفهم حالها، فروی جماعه وفاه زینب بنت فاطمه علیه السلام فی سنه کذا، فقال لها: ما تقولین فی هذه الروایه، فقالت: کذب و زور، فان امری کان مستورا عن الناس، فلم یعرف لی حیاه و لا موت. فقال لهم المتوکل: هل عندکم حجه علی هذه المراه غیر هذه الروایه؟ قالوا: لا، قال: انا بری ء من العباس ان لا انزلها عما ادعت الا بحجه تلزمها. قالوا: فاحضر علی بن محمد بن الرضا علیهم السلام، فلعل عنده شیئا من الحجه غیر ما عندنا، فبعث الیه فحضر، فاخبره بخبر المراه. فقال: کذبت، فان زینب توفیت فی سنه کذا، فی یوم کذا. قال: فان هولاء قد رووا مثل هذه الروایه، و قد حلفت ان لا انزلها عما ادعت الا بحجه تلزمها. قال: و لا علیک، فهاهنا حجه تلزمها و تلزم غیرها. قال: و ما هی؟ قال: لحوم ولد فاطمه محرمه علی السباع، فانزلها الی السباع، فان کانت من ولد فاطمه فلا تضرها السباع. فقال لها: ما تقولین؟ قالت: انه یرید قتلی. قال: فهاهنا جماعه من ولد الحسن و الحسین (ع)، فانزل من شئت منهم. قال: فوالله لقد تغیرت وجوه الجمیع، فقال بعض المتعصبین: هو یحیل علی غیره لم لا یکون هو، فمال المتوکل الی ذلک رجاء ان یذهب من غیر ان یکون له فی امره صنع، فقال: یا اباالحسن! لم لا یکون انت ذلک؟ قال علیه السلام: ذاک الیک. قال: فافعل! قال: افعل ان شاء الله، فاتی بسلم و فتح عن السباع، و کانت سته من الاسد، فنزل الامام ابوالحسن علیه السلام الیها، فلما دخل و جلس صارت الاسود الیه، ورمت بانفسها بین یدیه، و مدت بایدیها و وضعت رووسها بین یدیه. فجعل یمسح علی راس کل واحد منها بیده، ثم یشیر له [الیه] بیده الی الاعتزال، فیعتزل ناحیه، حتی اعتزلت کلها وقامت بازائه. فقال له الوزیر: ما کان هذا صوابا فبادر باخراجه من هناک قبل ان ینتشر خبره. فقال له: اباالحسن! ما اردنا بک سوءا، و انما اردنا ان نکون علی یقین مما قلت فاحب ان تصعد، فقام و صار الی السلم، و هی حوله تتمسح بثیابه. فلما وضع رجله علی اول درجه، التفت الیها و اشار بیده ان ترجع، فرجعت، و صعد، فقال: کل من زعم انه من ولد فاطمه فلیجلس فی ذلک المجلس. فقال لها المتوکل: انزلی، قالت: الله الله، ادعیت الباطل و انا بنت فلان حملنی الضر علی ما قلت. فقال المتوکل: القوها الی السباع، فبعثت والدته و استوهبتها منه، و احسنت الیها [۴۴۶] .
[۴۴۷] -۹۳- راوندی از ابوهاشم جعفری نقل می کند که گفت: در روزگار متوکل زنی پیدا شد که ادعا می کرد او زینب دختر فاطمه زهرا علیهاالسلام دخت رسول خداست. متوکل گفت! تو زن جوانی هستی، و سال ها [ی فراوان] است که از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می گذرد. آن زن گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله بر سر من دست کشید و از خدا خواست تا در هر چهل سال، جوانیم را به من برگرداند، من تاکنون برای مردم آشکار نشده ام، نیازی پیدا کردم و به سوی ایشان آمدم. متوکل پیران و بزرگان آل ابی طالب، و فرزندان عباس و قریش را خواست، و داستان زن را برای ایشان بیان کرد، همه گفتند: رحلت زینب علیهاالسلام دخت فاطمه علیهاالسلام در فلان تاریخ رخ داده است. متوکل از زن پرسید: چه می گویی؟ زن گفت: این دروغ و باطل است، زیرا امر من از مردم پوشیده بود، و کسی از زندگی و مرگ من خبر نداشت. متوکل گفت: آیا غیر از این سخن، دلیل دیگری علیه این زن دارید؟ گفتند: نه. متوکل گفت: فرزند عباس نیستم مگر آن که این زن را با دلیلی قانع کننده از ادعایش باز دارم. به او گفتند: علی بن محمد بن رضا (ع) را بیاور، امید است او دلیلی که ما نداریم داشته باشد امام علیه السلام آمد، و متوکل داستان زن را گفت: امام علیه السلام فرمود: این زن دروغ می گوید، زیرا زینب علیهاالسلام در فلان سال، و فلان ماه، و فلان روز از دنیا رفته است. متوکل گفت: این ها هم مثل شما می گویند، ولی من سوگند خورده ام که این زن را جز با دلیلی قانع کننده از ادعایش باز ندارم. امام علیه السلام فرمود: مهم نیست، ما دلیلی داریم که هم او، و هم دیگران را قانع می کند. متوکل گفت: آن چیست؟ فرمود: گوشت فرزندان فاطمه علیهاالسلام بر درندگان حرام است، او را نزد درندگان بیفکن، اگر از فرزندان فاطمه علیهاالسلام باشد درندگان زیانش نمی رسانند. متوکل به زن گفت: چه می گویی؟ زن گفت: او می خواهد مرا بکشد. امام علیه السلام فرمود: اینجا جماعتی از فرزندان حسن علیه السلام و حسین علیه السلام حاضرند، هر که را می خواهی بیفکن. ابوهاشم می گوید: سوگند به خدا رنگ از چهره ی همه پرید، یکی از متعصبان گفت: چرا دیگران، و خود او نه؟ متوکل این پیشنهاد را پسندید، به این امید که کار امام علیه السلام را تمام کند بدون آن که خود، مقصر جلوه کند، از اینرو گفت: اباالحسن! چرا خود شما این کار را نکنی؟ امام علیه السلام فرمود: اختیار با شماست. متوکل گفت: انجام ده. فرمود: به خواست خدا انجام می دهم. پس نردبانی آوردند، و درندگان را که شش شیر بودند رها کردند، امام علیه السلام نزد شیرها فرود آمد، و چون داخل شد و نشست، شیرها آمدند، و خود را جلو حضرت علیه السلام افکنده، دست های خود را کشیدند، و سرهای خود را نزد حضرت علیه السلام نهادند. امام علیه السلام دست خود را بر سر هر یک می کشید، و با دست اشاره می کرد که کنار رود، و شیر کنار می رفت، تا همه کنار رفتند و در برابر حضرت علیه السلام ایستادند. وزیر به متوکل گفت: این کار [که او نزد شیرها باشد] خوب نیست، پیش از آنکه خبر آن پخش شود او را از اینجا بیرون بیاور. متوکل گفت: اباالحسن! ما بدی تو را نمی خواهیم، فقط می خواستیم به درستی سخن تو یقین پیدا کنیم اینک دوست دارم بالا بیایی. امام علیه السلام برخاست، و در حالی که شیرها خود را به لباس حضرت علیه السلام می مالیدند نزد نردبان آمد، چون پای خود را بر اولین پله نهاد، رو به شیرها کرد، و با اشاره ی دست فرمود تا برگردند، و آن ها برگشتند. امام علیه السلام بالا آمد و فرمود: هرکه می پندارد از فرزندان فاطمه علیهاالسلام است باید در آنجا بنشیند. متوکل به آن زن گفت: پایین برو. و زن گفت: تو را به خدا، تو را به خدا، من ادعایی باطل کردم، من دختر فلانی هستم که نیاز زندگی وادارم کرد تا چنین ادعایی کنم. متوکل گفت: او را نزد شیران بیفکنید، و مادر متوکل فرستاد و خواست تا زن را به او ببخشد، و به آن زن نیکی کرد.
برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام هادی (ع) نوشته آقای محمود شریفی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *