احادیث و سخنان

سخنان امام هادی در مورد علی بن مهزیار

[۷۹۸] -۱۹۲- روی الطوسی: عن محمد بن مسعود، قال: حدثنی علی بن محمد، قال: حدثنی احمد بن محمد، عن علی بن مهزیار [۷۹۹] ، قال: بینا انا بالقرعاء [۸۰۰] ، فی سنه ست و عشرین و مائتین منصرفی عن الکوفه، و قد خرجت فی آخر اللیل اتوضا انا و استاک، و قد انفردت من رحلی و من الناس، فاذا انا بنار فی اسفل مسواکی، یلتهب لها شعاع مثل شعاع الشمس، او غیر ذلک، فلم افزع منها و بقیت اتعجب، و مسستها فلم اجد لها حراره، فقلت: (الذی جعل لکم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون) [۸۰۱] . فبقیت اتفکر فی مثل هذا، و اطالت النار المکث طویلا، حتی رجعت الی اهلی، و قد کانت السماء رشت، و کان غلمانی یطلبون نارا، و معی رجل بصری فی الرحل، فلما اقبلت قال الغلمان: قد جاء ابوالحسن علیه السلام و معه نار، و قال البصری مثل ذلک، حتی دنوت، فلمس البصری النار، فلم یجد لها حراره و لا غلمانی، ثم طفئت بعد طول، ثم التهبت فلبثت قلیلا، ثم طفئت، ثم التهبت ثم طفئت الثالثه فلم تعد، فنظرنا الی السواک فاذا لیس فیه اثر نار، و لا حر، و لا شعث، و لا سواد، و لا شی ء یدل علی انه حرق، فاخذت السواک فخباته، وعدت به الی الهادی علیه السلام، و ذلک فی سنه ست و عشرین بعد موت الجواد علیه السلام [۸۰۲] قابلا، و کشفت له اسفله و باقیه مغطی، و حدثته بالحدیث، فاخذ السواک من یدی و کشفه کله و تامله و نظر الیه، ثم قال: هذا نور، فقلت له: نور جعلت فداک؟ فقال: بمیلک الی اهل هذا البیت، و بطاعتک لی و لابی و لآبائی، او بطاعتک لی و لآبائی اراکه الله [۸۰۳] . [۸۰۴] -۱۹۳- و قال ایضا: [کتب الهادی علیه السلام الی علی بن مهزیار] فی کتاب آخر: و اسال الله ان یحفظک من بین یدیک و من خلفک، و فی کل حالاتک، فابشر! فانی ارجو ان یدفع الله عنک، و اسال الله ان یجعل لک الخیره فیما عزم لک به علیه من الشخوص فی یوم الاحد، فاخر ذلک الی یوم الاثنین ان شاء الله، صحبک الله فی سفرک، و خلفک فی اهلک، و ادی غیبتک، و سلمت بقدرته [۸۰۵] .
[۸۰۶] -۱۹۲- طوسی رحمه الله با سند خود از علی بن مهزیار نقل می کند که گفت: در سال دویست و بیست، در بازگشتم از کوفه به قرعاء رسیدم، آخر شب برای وضو و مسواک بیرون آمدم، تنها بودم، ناگاه دیدم آتشی در ته مسواکم روشن است، و همچون آفتاب و امثال آن می تابد، نترسیدم ولی متعجب بودم، آن را لمس کردم حرارت نداشت، گفتم: (این از) «خدایی (است) که برای شما از درخت سبز فام، آتش آفرید، و شما به وسیله ی آن آتش می افروزید». داشتم به این امر شگفت فکر می کردم، و آتش زمان درازی روشن بود تا به سوی اهل خود بازگشتم، باران کمی آمده بود، و غلامانم در پی آتشی بودند، یک مرد بصری در کاروان همراه ما بود، چون به آنان رو آوردم، غلامان [که در تاریکی مرا نمی دیدند] گفتند: امام هادی علیه السلام با خود آتش آورد، آن مرد بصری نیز چنین گفت: تا چون نزدیک شدم، آن مرد بصری و غلامان آتش را لمس کردند، و در آن حرارتی ندیدند، سپس خاموش شد، سپس زمان کمی روشن شد، باز خاموش شد، سپس روشن شد، و برای بار سوم خاموش شد و دیگر برنگشت. ما به مسواک نگریستیم، و در آن هیچ اثری از آتش، حرارت، به هم ریختگی، سیاهی و هیچ چیز دیگر که بر سوختگی دلالت کند ندیدیم، مسواک را برداشتم و پنهان کردم، و آن را پس از شهادت امام جواد علیه السلام در سال بیست و شش نزد امام هادی علیه السلام بردم، و ته آن را که در پارچه ای پوشیده بود به حضرت علیه السلام نشان دادم، و جریان را گفتم: حضرت علیه السلام آن را از دست من گرفت، و همه ی آن را باز کرد، و با اندیشه در آن نگریست، سپس فرمود: این نور است، عرض کردم: فدایت شوم، نور؟ فرمود: چون محب خاندان پیامبری، و از من و پدر و اجدادم، پیروی می کنی، خدا آن را به تو نشان داد. [۸۰۷] -۱۹۳- و نیز طوسی می گوید: امام هادی علیه السلام در نامه ای به علی بن مهزیار نوشت: و از خدا می خواهم که خدا تو را در پیش رو، و پشت سر، و همه ی احوال، حفظ کند، خوشحال باش! که من امیدوارم خدا بلایا را از تو برطرف کند، و از خدا می خواهم سفری را که روز یکشنبه قصد داری، برایت خیر قرار دهد، آن را – به خواست خدا – تا روز دوشنبه تاخیر بیانداز، خدا در سفر به همراهت، و در میان خانواده جانشینت، و در غیاب تو انجام دهنده ی کارهایت، در پناه قدرت او به سلامت باشی.
برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام هادی (ع) نوشته آقای محمود شریفی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *