حوادث، وقایع، هجرت

احضار امام هادی علیه السلام از مدینه

سبط بن جوزی در تذکره الخواص از قول دانشمندان سیرهنویس مینویسد: متوکل چون کینه علی علیه السلام و فرزندانش را در
دل داشت و از سویی به جایگاه علی بن محمد در مدینه و گرایش مردمان به سوی او آگاهی داشت، آن حضرت را از مدینه به
طرف بغداد حرکت داد. او یحیی بن هرثمه را فراخواند و به وی گفت: به مدینه عزیمت کن و در حال او تأمل نما و به سوی ما
روانه نما. یحیی گوید: در پی دستور متوکل به مدینه رفتم چون به آن شهر وارد شدم فریاد و غوغایی از مردم به پا خاست که تا آن
روز چنین شور و غوغایی نشنیده بودم، آنان بر جان علی بن محمد نگران بودند چرا که وی در حق آنان نیکویی میکرد و همواره
ملازم مسجد بود و در دل گرایش به دنیا نداشت. من نیز مردم را تسکین دادم و برای آنها قسم یاد کردم که درباره علی بن محمد
به کار ناخوشایندی مامور نشدهام و هیچ نگرانی بر او نیست. سپس خانه آن حضرت را بازرسی کردم و در آن جز قرآن و
کتابهای دعا و کتابهای علمی چیزی نیافتم. پس آن حضرت در دیدگانم بزرگ جلوه کرد و خود عهدهدار خدمتش شدم و
امکانات زندگی او را نیکو گرداندم. بریحه به آن حضرت گفت: من خوب میدانم که تو آگاهی که علت بردن تو از مدینه به
بغداد به خاطر من است و سوگندهای استوار و مؤکد یاد میکنم که اگر از من به امیرمؤمنان با یکی از خواص او شکایت بری
نخلستان تو را ویران میکنم و دوستداران و هواخاهانت را میکشم و چشمههای کشتزارت را خشک میکنم و چنین و چنان
میکنم. پس ابوالحسن علیه السلام در پاسخ او فرمود: نزدیکترین شکایت من از تو، شب پیش در پیشگاه الهی بود. و من چنان
نیستم که شکایت تو پیش خدا برم و آنگاه از او به بندگانش متوجه شوم و از تو پیش آنان شکوه کنم. بریحه با شنیدن این سخن بر
پای امام هادی علیه السلام فرو افتاد و زاری کرد و از آن حضرت طلب بخشش کرد. امام هم به او فرمود: من از تو درگذشتم، و از
آنجا حرکت کرد تا به بغداد رسید. در اثبات الوصیۀ، مسعودی مینویسد: بریحه عباسی امام جماعت در مدینه نامهای به متوکل
نگاشت و در آن گفت: اگر به حرمین نیاز داری، علی بن محمد علیه السلام را از آنها بیرون ران که او مردم را به خود میخواند
وعده بسیاری با او بیعت کردهاند: بریحه نامههای پیاپی در این باره به متوکل نوشت. شیخ مفید در ارشاد گوید: انگیزه حرکت
ابوالحسن علیه السلام به مدینه آن بود که عبدالله بن محمد در شهر مدینه به عنوان متصدی جنگ و امامت جماعت برگزیده شد.
وی از آن حضرت نزد متوکل بدگویی میکرد و اندیشه آزار و اذیت امام را در سر داشت. لذا چون ابوالحسن از بدگویی عبدالله
بن محمد در نزد متوکل آگاه شد، نامهای به خلیفه نوشت و در آن از دروغ بافیهای عبدالله بن محمد یاد کرد. متوکل دستور داد تا
پاسخ نامه آن حضرت را بنویسد و او را به آوردن به سامرا دعوت کنند و دستور داد که در گفتار و کردار به خوبی با آن حضرت
رفتار کنند. چون نامه به دست ابوالحسن علیه السلام رسید، آماده سفر شد و یحیی بن هرثمه نیز آن حضرت را همراهی کرد.
مسعودی گوید: بریحه نیز برای مشایعت امام علیه السلام آمد. چون به قسمتی از راه رسیدند بریحه به آن حضرت گفت: من خوب
میدانم که تو آگاهی که علت بردن تو از مدینه به بغداد به خاطر من است و سوگندهای استوار و مؤکد یاد میکنم که اگر از من
به امیرمؤمنان با یکی از خواص او شکایت بری نخلستان تو را ویران میکنم و دوستداران و هواخواهانت را میکشم و چشمههای
کشتزارت را خشک میکنم و چنین و چنان میکنم. پس ابوالحسن علیه السلام در پاسخ او فرمود: نزدیکترین شکایت من از تو،
شب پیش در پیشگاه الهی بود. و من چنان نیستم که شکایت تو پیش خدا برم و آنگاه از او به بندگانش متوجه شوم و از تو پیش
آنان شکوه کنم. بریحه با شنیدن این سخن بر پای امام هادی علیه السلام فرو افتاد و زاری کرد و از آن حضرت طلب بخشش کرد.
امام هم به او فرمود: من از تو درگذشتم، و از آنجا حرکت کرد تا به بغداد رسید. مسعودی گوید: اسحاق بن ابراهیم و همه امیران
به استقبال آن حضرت آمدند. سبط بن جوزی مینویسد: یحیی گفت: چون به بغداد وارد شدم ابتدا به دیدار اسحاق بن ابراهیم
صفحه ۱۶۱ از ۱۸۸
طاهری، والی بغداد، رفتم. اسحاق به من گفت: ای یحیی! این مرد، زاده رسول خدا صلی الله علیه و آله است و متوکل را هم تو
خوب میشناسی اگر وی را بر ضد علی بن محمد بشورانی او را میکشد و آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز قیامت
خصم تو خواهد بود. من در پاسخش گفتم: به خدا قسم از او جز کردار نیک و زیبا ندیدم. سپس به سوی” سُرَّ مَن رَای (” ۱) رفتم
و در آغاز با وصیف ترکی ملاقات کرده او را از آمدن علی بن محمد آگاه ساختم. وصیف به من گفت: به خدا سوگند اگر یک
موی از سر آن امام کم شود آن را جز از تو نخواهم. من از سخن او در شگفت شدم و چگونه سخن او با قول اسحاق یکی بود.
چون نزد متوکل رفتم از من درباره علی بن محمد پرسید: من نیز از خوش طینتی و سلامت طریقت و ورع و زهد وی به او گزارش
دادم و گفتم: خانهاش را در مدینه نیز بازرسی کردم و جز قرآن و کتابهای علمی در آن نیافتم و مردم مدینه بر او نگران بودند،
پس متوکل آن حضرت را مورد اکرام قرار داد و جایزهای نیکو به وی اعطا کرد. مسعودی نوشته است: چون امام هادی علیه السلام
به سُرَّمَن رَای، رفت همه اصحاب و یاران متوکل او را استقبال کردند. حتی متوکل نیز به نزد حضرت رفت و او را مورد اکرام و
تعظیم قرار داد. سپس امام علیه السلام از آنجا به خانهای که برایش مهیا کرده بودند رفت. شیخ مفید گوید: یحیی بن هرثمه در
رکاب آن حضرت روان شد تا به سر من رای رسید. چون بدانجا رسید، متوکل خود را از آن حضرت یک روز پنهان کرد. امام نیز
در جایی معروف به خان صعالیک ماند و سپس متوکل دستور داد تا خانهای به آن حضرت اختصاص دهند. آنگاه امام به آن خانه
رخت کشید. ابوالحسن علیه السلام در طول اقامتش در” سُرَّ مَن رَای، “ظاهرا مورد اکرام قرار داشت اما متوکل همواره در اندیشه
طرح حیلهای برای از بین بردن آن امام بود ولی توفیق نمییافت. از دید سیاسی بسیار بعید به نظر میرسد که متوکل، این دشمن
سرسخت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله که در سال ۲۳۶ ه ق مرقد مطهر و بارگاه ملکوتی امام حسین علیه السلام را به صرف آن
که الهام بخش آزاد گان و سمبل مبارزه با ستم بود ویران ساخت یازده سال از فعالیتها و تلاشهای گسترده پیشوای دهم علیه
السلام که وجودش مایه امید و حرکت انقلابیون و محضرش سرچشمه زلال علوم و معارف اسلامی بود غافل باشد. در حالی که
سال ۲۳۴ مطابق با دومین سال زمامداری متوکل است و این مدت برای تحت نظر گرفتن فعالیتهای امام و ارزیابی اوضاع سیاسی و
چگونگی برخورد با آن حضرت طبیعی است.
برگرفته از کتاب دانستنی های امام هادی علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *